مجله ادبی
جوابي به شعر كوچه
شعر كوچه سروده � هما میرافشار �
(پاسخ شعر كوچه اثر فریدون مشیری)
بی تو طوفان زده دشت جنونم
صیدافتاده به خونم
تو چهسان میگذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی
قطرهای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی
چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،
گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که ز کویات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم
داستان عشق
زني هنگام بيرون آمدن از خانه , سه پيرمرد با ريش هاي بلند سفيد را ديد که جلوي در نشسته اند. زن گفت:هر چه فکر مي کنم شما را نمي شناسم؛ اما بايد گرسنه باشيد. لطفا" بيايد تو و چيزي بخوريد.
آنها پرسيدند: آيا همسرت در خانه است؟ زن گفت: نه . آنها گفتند: پس ما نمي توانيم بياييم
غروب، وقتي مرد به خانه آمد، زنش براي او تعريف کرد که چه اتفاقي افتاده است. مرد گفت: برو به آنها بگو من خانه هستم و دعوتشان کن .
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. اما آنها گفتند: ما نمي توانيم باهمديگر وارد خانه بشويم. زن پرسيد: چرا؟ يکي از پيرمردها در حالي که به دوست ديگرش اشاره مي کرد، گفت: اسم اين ثروت است و سپس به پيرمرد ديگر رو کرد و گفت: اين يکي موفقيت و اسم من هم عشق.
برو به همسرت بگو که فقط يکي از ما را براي حضور در خانه انتخاب کند.
زن رفت و آنچه اتفاق افتاده بود را تعريف کرد. شوهر خوشحال شد . گفت: چه خوب!! اين يه موقعيت عاليست . ثروت را دعوت مي کنيم. بگذار بيايد و خانه را لبريز کند!
زن که با انتخاب شوهرش مخالف بود، گفت: عزيزم! چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟
دختر خانواده که از آن سوي خانه به حرفهاي آنها گوش مي داد، نزديک آمد و پيشنهاد داد: بهتر نيست عشق را دعوت کنيم تا خانه را از وجود خود پر کند؟ شوهر به همسرش گفت: بگذار به حرف دخترمان گوش کنيم پس برو بيرون و عشق را دعوت کن.
زن بيرون رفت و به پيرمردها گفت: آن که نامش عشق است ، بيايد و مهمان ما شود. در حالي که عشق قدم زنان به سوي خانه مي رفت، دو پيرمرد ديگر هم دنبال او راه افتادند. زن با تعجب به ثروت و موفقيت گفت: من فقط عشق را دعوت کردم، شما چرا مي آييد؟
اين بار پيرمردها با هم پاسخ دادند: اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت کرده بوديد، دو تاي ديگر بيرون مي ماندند، اما شما عشق را دعوت کرديد، هر کجا او برود، ما هم با او مي رويم. هر کجا عشق باشد، ثروت و موفقيت هم هست!
دخترک فال فروش
گرماي قلبت را بپوش....شايد سرما نخوري....
يه نگاه به بسته توي دستم ميکنم و ناخوداگاه يه لبخند کمرنگ رو لبم ميشينه......
از فکر اينکه بعد از گرفتن اين هديه چقدر خوشحال ميشه....تو دلم غوغا ميشه.....
تو اين سرماي زمستون...بيشتر از هر چي به يه جفت چکمه احتياج داشت...
که وقتي با اونپاهاي ظريفش تو برفا مي دوئه سرما نخوره.....
ديگه ديدنش برام عادت شده....
هر روز که بر ميگردم خونه بايد اون دوتا چشم معصومو منتظر ببينم...
منتظر يه دست محبت....يه نوازش....
اوايل فقط برام حکم يه دختر کوچولوي فال فروشو داشت...
اما کم کم انقدر خودشو تو دلم جا کرد که يه روز نميشه نبينمش...
هيچ وقت اون روزو فراموش نميکنم...
که با اون دستاي کوچيکش دستمو گرفت و ازم خواست چشامو ببندم...
ميگفت برام يه هديه داره....وقتي چشامو باز کردم...يه ورق کاغذ داد دستم...
با زغال پشت يکي از پاکتاي فال برام نقاشي کشيده بود...
اون هديه با ارزش ترين کادويي بود که تو عمرم گرفته بودم....
گرچه بعد برام تعريف کرده بود در ازاي اون پاکتي که خراب کرده بود از صاحب کارش کتک خورده بود...
اما راضي بود...
با اون زبون شيرينش ميگفت همين که منو خوشحال کرده براش کافيه....
واي خدايا....
عروسک فال فروش من هنوز خيلي کوچيکه واسه اينکه سختياي زندگي رو تحمل کنه....
کمکش کن....
تو همين خيالات بودم که از ديدن چيزي که جلوم بود خون تو رگام يخ بست....
پاهام قدرت تکون خوردن نداشت....مغزم خالي شد....
دوتا چشم معصومشو ميبينم که مثل هميشه در انتظار يه نوازش به ته خيابون دوخته شده...
اما....
چشاش خالي از احساسه....
از بين مردمي که اونجا جمع شدن نگاه وحشت زده و پرسشگرمو به رفتگر محل ميدوزم....
صداش مثل ناقوس کليسا تو سرم زنگ ميزنه.....
ــ طفلک بيچاره...از سرما و گرسنگي مرد....
ــ طفلک بيچاره...از سرما و گرسنگي مرد....
� اگه اطرافمون رو خوب نگاه کنیم از این دختر و پسر های فال فروش و ... زیاد می بینیم و هر لحظه امکان داره ........... میتونی خودت جای نقطه چین ها رو کامل کنی �
ميروم از يادها
همسفر با بادها
در دلم فريادها
مي روم با خويشتن تنها شوم
فارغ از اينها از آنها شوم
ميروم شايد كه خود را يافتم
عشق را شايد خدا را يافتم
مي روم تا آخر بود و نبود
مي روم تا انتهاي بي كسي
مي روم تا انتهاي جنگل و باران و باد
مي روم پاييز را خندان كنم
مي روم تا اين دل لبريز از نيرنگ را
با صفاي چشمه و باران مهر
اندكي شايد مصفاتر كنم
مي روم گلهاي غمگين و سياه درد را
شاد چون باغ بهاران و چمنزاران كنم
مي روم شايد اسير خسته و دربند را
فارغ از دنياي بي آغاز و بي پايان كنم
