پیشنهاداتی ساده و عجیب برای تقویت حافظه
| |||
|
|
| |||
|
|
شاید بسیاری از جوانان بگویند، ملانصرالدین دیگه چیه و این قصه ها دیگه قدیمی شده. ولی باید گفت که روایت های ملانصرالدین تنها متعلق به کشور ما و یا مشرق زمین نیست. شاید شخصیت او مربوط به دوران قدیم است ولی پندهای او متعلق به تمام فرهنگ ها و دورانهاست. ملانصرالدین شخصیتی است که داستان هایش تمامی ندارد و هنوز که هنوز است حکایات بامزه ای که اتفاق می افتد را به او نسبت می دهند و حتی او را با بسیاری از موضوعات امروزی همساز کرده اند. در کشورهای آمریکایی و روسیه او را بیشتر با شخصیتی بذله گو و دارای مقام والای فلسفی می شناسند. به هر حال او سمبلی است از فردی که گاه ساده لوح و احمق و گاه عالم و آگاه و حاضر جواب است که با ماجراهای به ظاهر طنزآلودش پند و اندرزهایی را نیز به ما می آموزد.
وظیفه و تکلیف
روزی ملانصرالدین بدون دعوت رفت به مجلس جشنی.
یكی گفت: "جناب ملا! شما كه دعوت نداشتی چرا آمدی؟"
ملانصرالدین جواب داد: "اگر صاحب خانه تكلیف خودش را نمیداند. من وظیفهی خودم را میدانم و هیچوقت از آن غافل نمیشوم."
روزی ملا از شهری می گذشت، ناگهان چشمش به دکان شیرینی فروشی افتاد به یکباره به سراغ شیرینی ها رفت و شروع به خوردن کرد.
شیرینی فروش شروع کرد به زدن او، ملا همانطوریکه می خورد با صدای بلند می خندید و می گفت: عجب شهر خوبی است و چه مردمان خوبی دارد که با زور و کتک رهگذران را وادار به شیرینی خوردن می کنند!
ملانصرالدین روزی به بازار رفت تا دراز گوشی بخرد.
مردی پیش آمد و پرسید: کجا می روی؟ گفت:به بازار تا درازگوشی بخرم.
مرد گفت: انشاءالله بگوی.
گفت: اینجا چه لازم که این سخن بگویم؟ درازکوش در بازار است و پول در جیبم. چون به بازار رسید پولش را بدزدیدند.
چون باز می گشت، همان مرد به استقبالش آمد و گفت: از کجا می آیی؟
گفت: از بازار می آیم انشاءالله، پولم را زدند انشاءالله، خر نخریدم انشاءالله و دست از پا درازتر بازگشتم انشاءالله!
روزی ملا در باغی بر روی نردبانی رفته بود و داشت میوه می خورد صاحب باغ او را دید و با عصبانیت پرسید: ای مرد بالای نردبان چکار می کنی؟
ملا گفت نردبان می فروشم!
باغبان گفت: در باغ من نردبان می فروشی؟
ملا گفت: نردبان مال خودم هست هر جا که دلم بخواهد آنرا می فروشم.
روزی ملا به جنگ رفته بود و با خود سپر بزرگی برده بود. ولی ناگهان یکی از دشمنان سنگی بر سر او زد و سرش را شکست.
ملا سپر بزرگش را نشان داد و گفت: ای نادان سپر به این بزرگی را نمی بینی و سنگ بر سر من می زنی؟
روزی ملا خواست بچه اش را ساکت کند به همین جهت او را بغل کرد و برایش لالایی گفت و ادا در می آورد، که ناگهان بچه روی او ادرار کرد!
ملا هم ناراحت شد و بچه را خیس کرد.
زنش گفت: ملا این چه کاری بود که کردی؟
ملا گفت: باید برود و خدا را شکر کند اگر بچه من نبود و غریبه بود او را داخل حوض می انداختم!
روزی ملا در خانه ای رفت و از صاحبخانه قدری نان خواست، دخترکی در خانه بود و گفت: نداریم!
ملا گفت: لیوانی آب بده!
دخترک پاسخ داد: نداریم!
ملا پرسید: مادرت کجاست؟
دخترک پاسخ داد: عزاداری رفته است!
ملا گفت: خانه شما با این حال و روزی که دارد باید همه قوم و خویشان به تعزیت به اینجا بیایند نه اینکه شما جایی به عزاداری بروید!
روزی ملا از گورستان عبور می کرد قبر درازی را دید از شخصی پرسید اینجا چه کسی دفن است!
شخص پاسخ داد: این قبر علمدار امیر لشکر است!
ملا با تعجب گفت: مگر او را با علمش دفن کرده اند؟!
مردی که خیال می کرد دانشمند است و در نجوم تبحری دارد یک روز رو به ملا کرد و گفت:
خجالت نمی کشی خود را مسخره مردم نموده ای و همه تو را دست می اندازند در صورتیکه من دانشمند هستم و هر شب در آفاق و انفس سیر می کنم.
ملا گفت: آیا در این سفرها چیز نرمی به صورتت نخورده است؟
دانشمند گفت:اتقاقا چرا؟
ملا با تمسخر پاسخ داد: درست است همان چیز نرم دم الاغ من بوده است!
یک روز شخصی که می خواست سر به سر ملا بگذارد او را مخاطب قرار داد و از او پرسید: جناب ملا مرکز زمین کجاست؟
ملا گفت: درست همین جا که ایستاده ای!
"اتفاقا از نظر علمی هم به علت اینکه زمین کروی شکل است پاسخ وی درست می باشد."
یک روز ملا الاغش را به بازار برد تا بفروشد، اما سر راه الاغ داخل لجن رفت و دمش کثیف شد، ملا با خودش گفت: این الاغ را با آن دم کثیف نخواهند خرید به همین جهت دم را برید.
اتفاقا در بازار برای الاغش مشتری پیدا شد اما خریدار تا دید الاغ دم ندارد از معامله پشیمان شد.
اما ملا بلافاصله گفت: ناراحت نشوید دم الاغ در خورجین است!
یک روز شخصی خروس ملا را دزدید و در کیسه اش گذاشت.
ملا که دزد را دیده بود او را تعقیب نمود و به او گفت: خروسم را بده! دزد گفت: من خروس تو را ندیده ام.
ملا دم خروس را دید که از کیسه بیرون زده بود به همین جهت به دزد گفت درست است که تو راست می گویی ولی این دم خروس که از کیسه بیرون آمده است چیز دیگری می گوید.
روزی ملا الاغش را که خطایی کرده بود می زد.
شخصی که از آنجا عبور می کرد اعتراض نمود و گفت: ای مرد چرا حیوان زبان بسته را می زنی؟
ملا گفت: ببخشید نمی دانستم که از خویشاوندان شماست اگر می دانستم به او اسائه ادب نمی کردم؟!
روزی ملا با سطلش مشغول بیرون آوردن آب از چاه بود که سطل او به درون چاه افتاد.
ملا در کنار چاه نشست. شخصی که از آنجا عبور می کرد از او پرسید: ملا چرا اینجا نشسته ای؟!
ملا گفت: سطلم درون چاه افتاده نشسته ام تا از چاه بیرون بیاید!
روزی ملا به دکان آرایشگری رفت آرایشگر ناشی بود و سر او را مدام می برید و جایش پنبه می گذاشت.
ملا که از دست او به عذاب آمده بود گفت: بس است دست از سرم بردار، نصف سرم را پنبه کاشتی بقیه را خودم کتان می کارم!
ملا شنید که مادر زنش را آب برده است. پس بر عکس جهت رودخانه ای که او در آنجا غرق شده بود شروع به را رفتن نمود!
با تعجب از او پرسیدند چرا خلاف جهت آب به دنبال مادر زنت می گردی؟
ملا گفت: چونکه همه کارهای او برعکس بود احتمال می دهم که جنازه اش را هم آب برعکس برده باشد!
روزی ملا حسابی مریض شده بود و گمان می کرد که خواهد مرد.
به همین جهت زنش را صدا زد و گفت: برو بهترین لباست را بپوش و خودت را حسابی آرایش کن!
زن که ناراحت بود به گمان اینکه ملا می خواهد آخرین حرفهایش را به او بزند گریه اش گرفت و گفت: مگر من زن بی وفایی هستم که بخواهم در موقع مردن شوهرم خودم را آرایش کنم؟
ملا به او گفت: نه منظورم چیز دیگری است من می خواهم که اگر عزرائیل سراغ من آمد تو را آراسته ببیند و دست از سر من بردارد!
زن ملا آبستن بود ولی نمی زائید، همه نگران شده بودند به همین جهت نزد ملا رفتند تا او چاره اندیشی کند!
ملا قدری فکر کرد و سپس چند عدد گردو به آنها داد و گفت: اینکه کاری ندارد، گردو ها به او بدهید تا جلویش بگذارد مطمئن باشید بچه با دیدن آنها زودتر برای خاطر گردو بازی هم که شده بیرون خواهد آمد!
ملا دندانش درد می کرد دستمالی به صورتش بسته بود، یکی از دوستانش او را دید و گفت: بلا دور است ترا چه شده است؟
ملا گفت: دندانم درد می کند، دوستش گفت اینکه کاری ندارد زودتر آنرا بکش.
ملا گفت: اگر در دهان تو بود می دادم آن را بکشند!
کسی نزد ملا رفت و به او گفت: موی سرم درد می کند دارویی بده تا خوب شوم.
ملا از او پرسید: امروز چه خوردی؟ مرد گفت: نان و یخ!
ملا گفت: برو بمیر که نه غذایت به آدمیزاد می ماند نه دردت!
روزی ملا از همسایه اش که مردی دانشمند بود و ستاره شناسی میکرد پرسید فلانی مرا می شناسی؟
مرد گفت: نه!
ملا گفت: تو که همسایه ات را نمی شناسی چطور می خواهی ستارگان را بشناسی؟!
روزی ملا از دهی می گذشت گرسنه اش بود به روستائیان گفت: به من غذا بدهید و الا همان بلایی که بر سر ده قبلی آورده ام به سر شما هم می آورم!
روستائیان ترسیدند و او را غذا دادند، ملا پس از آنکه سیر شد و عازم رفتن گردید یکی از روستائیان از او پرسید: به ما بگو با روستای قبلی چه معامله ای کردی؟
ملا خندید و گفت: هیچ غذایم ندادند، رهایشان کردم و به سراغ ده شما آمدم!
یک روز از ملا پرسیدند که چرا اینقدر پیر شده است؟ ملا با تعجب گفت: که اشتباه می کنید زور من با جوانیم اندکی فرق نکرده است.
چونکه آن زمان در گوشه حیات خانه ما یک گلدان سنگی بود که نمی توانستم آنرا بلند کنم اکنون هم که پیر شده ام نمی توانم.
به همین جهت زور بازویم هرگز کاهش نیافته است.
شبی ملا بی خوابی به سرش زده بود، به همین جهت از خانه خارج شد و بی هدف در کوچه ها می گشت.
یکی از دوستانش ملا را دید و از او پرسید: نیمه شب در کوچه ها چرا پرسه می زنی؟
ملا گفت: خوابم پریده، دنبالش می گردم شاید پیدایش کنم!
ملا مقداری چغندر و هویج و شلغم و ترب و سبزیجات مختلف دیگر خرید و در خورجینی ریخته و آن را به دوش انداخت. بعد سوار خر شد و به طرف خانه روان شد.
یکی از دوستانش که آن حال را دید پرسید: ملا جان چرا خورجین را به ترک خر نمی اندازی؟
ملا جواب داد: دوست عزیز آخر من مرد منصفی هستم و خدا را خوش نمی آید که هم خودم سوار خر باشم و هم خورجین را روی حیوان بیندازم!
شخصی که ادعای معلومات بسیار داشت روزی در مجلسی که ملا هم آن جا بود داد سخن می داد و اظهار وجود می کرد و خود را برتر از همه می پنداشت.
ملا که از دست لاف و گزاف او به تنگ آمده بود پرسید: این معلومات را از کجا فرا گرفته ای؟
آن مرد گفت: از کتاب های بسیاری که مطالعه کرده ام.
ملا گفت: مثلا” چند کتاب خوانده ای ؟
آن شخص گفت: به قدر موهای سرم!
ملا که می دانست آن شخص کچل است و حتی یک تار مو هم به سر ندارد، ذربینی از جیب در آورد و بعد از برداشتن کلاه او ذربین را روی کله بی موی او گرفت و پس از دقت بسیار گفت: معلومات آقا هم معلوم شد چقدر است.
|
.:: هفت روش برای افزایش هوش کودک ::. |
| شما می توانید با هفت روش ساده، در عین حالی که به کودک محبت می کنید و از وقت گذراندن با او لذت می برید، کمک کنید تا هوش او افزیش یابد. 1. سعی کنید به چشمان کودکتان مخصوصا اگر در دوران نوزادی به سر می برد نگاه کنید. 2. در مواقع صحبت با کودکتان سعی کنید وراجی نکنید و آنقدر با او حرف نزنید که خسته شود! چراکه صحبت كردن در حد متعادل با کودکان خصوصا در دوران نوزادی باعث تقویت مغز آنها میشود. 3. برای نوزادتان زبان در آورید ! به این شیوه او کار شما را تقلید کرده و در پیدا کردن راه حل مشکلات موفق می شود. 4. بگذارید در آینه نگاه کند. با این شیوه او کودک دیگری در ذهن خود ساخته و با اون بازی می کند، هر چند که آن کودک تصویر اوست! 5. اگر می خواهید او خوشرو و بزله گو باشد او را بخندانید ! برای این کار شصت پا یا کل پای او را قلقلک دهید. 6. با کودک به صورت بچه گانه و با ریتم احمقانه صحبت کنید او خود زبان شما را با زبان خود تطبیق می دهد که اینکار باعث افزایش درک او می شود. 7. در اوقاتی که تصور می کنید مشتاق گوش دادن به حرف های شماست، سعی کنید داستان ها و پندهایی را با او بازگو کنید که ضمن اینکه او را خوشحال می کند تصورات مثبتی را در ذهن او بوجود آورد. |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
:: مایكروویو چیست؟
مایكروویو، امواج رادیویی با طول موج كوتاه هستند كه مثل پرتوهای قابل رویت نور بخشی از طیف الكترومغناطیسی را تشكیل می دهند. امواج كوتاه بیشتر برای برنامه های تلویزیونی، رادار و تلفن همراه بكار می رود و در صنعت هم برای فرآوری مواد و در آشپزخانه برای پختن غذا از آن استفاده می شود. این امواج در برخورد با یك ماده ممكن است منعكس، منتشر یا جذب شوند. مواد فلزی این امواج را كاملاً منعكس می كنند. مواد غیرفلزی مثل شیشه و پلاستیك امواج را از خود عبور میدهند و موادی كه دارای آب هستند مانند غذاها انرژی این امواج را جذب می كنند.
:: مكانیسم كار:
در این دستگاه یك وسیله الكترونیكی بنام گلنترون برای تولید امواج مایكروویو بكار رفته، امواج تولید شده وارد فضای بسته اجاق فلزی شده از دیواره ها منعكس و توسط غذا یا مایع داخل آن جذب شود. امواج در غذا نفوذ كرده، مولكولهای آب داخل آنرا ۱۰x۲۴۵۰بار و یا ۱۰x۹۵۰بار در ثانیه تكان داده و جابجا میكند با ایجاد سایش مولكولی تولید گرما كرده، به طوری كه مدت پخت در مایكروویو معمولاً بسیار كوتاه و خیلی كوتاهتر از اجاقهای معمولی است. میزان گرما بستگی به رطوبت، شكل و حجم دارد. به دلیل وجود گرمای غیریكنواخت در برخی غذاها ممكن است سطح غذا گرم شود اما دمای مركزی آن نزدیك به جوش باشد یا در بعضی غذاها ممكن است نقاطی كاملاً پخته و نقاطی نپخته باقی بماند.
دستگاههای جدید مایكروویو دارای سینی گردان هستند تا اینكه اشعه بطور یكنواخت به تمام سطح ماده غذایی برسد. امواج مایكروویو به عمق ۳ تا ۵ سانتی متری غذا (بر حسب تركیب ماده غذایی) نفوذ می كند. بنابراین، هنگامی كه قطعات كوچك ماده غذایی در معرض امواج مایكروویو قرار می گیرند، تابش كاملاً در آن نفوذ می كند و حرارت در تمام ماده غذایی تولید می گردد و منجر به پخت سریع می گردد. قطعات بزرگتر ماده غذایی آهسته تر می پزند پس قطعات را نسبتاً كوچكتر انتخاب كنید تا پخت یكنواخت داشته باشید. اگر آب در ماده غذایی یكسان پخش شده باشد، بهتر و سریعتر پخته می شود.
:: سلامت مواد غذایی:
با هر روشی كه پخت مواد غذایی را انجام دهیم، قسمتی از مواد مغذی غذا از جمله ویتامین ها از دست می رود. روش پخت مایكروویو نیز مانند سایر روشها می باشد فقط زمان پخت كوتاهتر است. وقتی قسمتهای غذا ضخیم باشد، انرژی مایكروویو به بخشهای ضخیم تر غذا نفوذ نمی كند و باعث گرم شدن غیریكنواخت غذا می شود. بدین ترتیب در بخش هایی از غذا كه به میزان كافی حرارت ندیده اند، میكرو ارگانیسم ها كشته نمی شوند و برای سلامتی می تواند مضرباشد.
:: ظروف مورد مصرف:
مهمترین ظروف مورد استفاده در مایكروویو عبارتند از: ظروف شیشه ای، چینی، سرامیك و ظروف پلاستیكی مقاوم به حرارت. از ظروف فلزی در مایكروویو نباید استفاده كرد. به دلیل اینكه ظروف فلزی اشعه را منعكس كرده و از انتقال امواج به مواد غذایی جلوگیری می كند، همچنین شكل و فرم ظروف در فرآیند مایكروویو مؤثر است برای افزایش در پخت مواد غذایی از ظروف بیضی یا دایره ای شكل و مسطح و كم ارتفاع استفاده می شود.
:: گرایش به پخت با مایكروفر:
امروزه گرایش به دستگاههای جدید مایكروویو كه بسیار شیك و مدرن، همراه با عملكردی عالی و چندكاره می باشند بسیار زیاد شده است به طوری كه نیاز به این دستگاه مشابه نیاز به یخچال در آشپزخانه می باشد. ۸۵% خانواده های اروپایی ها برای گرم كردن مواد غذایی یا طبخ كامل غذا از مایكروفر استفاده می كنند. با توسعه تكنولوژی مایكروویو، استفاده از مایكروفر در كشور ما نیز هر روز بیشتر شده و تعداد زیادی از خانواده های ایرانی از آن استفاده می كنند.
:: ایمنی در برابر مایكروویو
طراحی اجاق های مایكروویو به گونه ای است كه امواج در اجاق محبوس شده و تنها زمانی ساطع می شوند كه اجاق روشن و درب آن بسته باشد. همه مایكروفرها حداقل دو كلید قفل داخلی دارند كه به محض باز شدن درب دستگاه، تولید امواج را متوقف می كند. البته در حین روشن بودن ممكن است مقداری از امواج از اطراف درب نشت كند و معمولاً میزان نشتی كمتر از حد استاندارد نشانه ایمنی است.
امواج كوتاه می تواند از اطراف اجاق های آسیب دیده و كثیف یا تعمیر شده به بیرون نفوذ كند. بنابراین، مهم است كه اجاق در شرایط خوبی نگهداری شود. مصرف كنندگان باید مراقب باشند كه درب كاملاً بسته باشد. بخشهای ایمنی كه در زمان باز بودن درب از تولید امواج كوتاه جلوگیری می كنند، كار خود را به خوبی انجام می دهند. لولای درب باید در وضع مناسبی باشد، درب باید كاملاً بسته شود و سطح داخل اجاق نباید خراب باشد. همچنین خوردگی و زنگ زدگی روی درب یا لولا یا سطح داخلی اجاق مشاهده نشود.
:: انرژی مایكروویو و سلامتی:
انرژی مایكروویو می تواند توسط بدن جذب شده و در بافتهایی كه در معرض اشعه قرار دادند، تولید گرما كند. اعضایی مانند: چشم و بیضه ها حساس ترین نقاط بدن نسبت به اشعه مایكروویو هستند.
:: دلایل جذابیت اجاق مایكروویو خانگی:
1. سرعت حرارت دهی بسیار بالا – زمان پخت بسیار كوتاه
2. تنها غذا گرم شده و محیط اجاق و آشپزخانه گرم نمی شود
3. در زمان پذیرایی سریع از میهمانان كاركرد عالی دارد
4. حفظ خصوصیت رنگ، طعم مطلوب در سبزیها به علت زمان كوتاه حرارت دهی
5. كاهش خطر مسمومیت های غذایی به دلیل اینكه از گرم نگه داشتن غذا به مدت طولانی پرهیز می شود
6. چند منظوره بودن اجاق مایكروویو خانگی (طبخ غذا، ذوب كردن یخ مواد غذایی منجمد و گرم كردن مواد غذایی)
7. جابجا كردن آسان ظروف طبخ غذا به علت اینكه گرم نمی شود و دست را نمی سوزاند
8. جاسازی ساده و زیبا حتی نصب به دیوار آشپزخانه
9. صرفه جویی در وقت و انرژی
:: موارد مصرف مایكروویو:
به هر حال تمام روشهای پخت سابقه هزاروچندهزارساله دارند و عیوب خود را در طول زمان نشان داده اند. اما روش پخت مایكروویو عمر پنجاه ساله دارد. برای روش پختی كه می خواهد عمومی شود، این زمان برای نشان دادن عیوب آن هنوز كافی نمیباشد. ممكن است بعدها عیوبی در پخت یا مصرف مواد غذایی با این روش پیدا شود. بنابراین، شرط احتیاط آن است كه از این روش پخت به طور دائم و همیشگی استفاده نكنیم و بیشتر برای گرم كردن مواد غذایی از آن استفاده شود در ضمن، غذاهای پخته شده در مایكروویو به هیچ وجه دارای رادیواكتیو نیستند.
:: آیا پخت با مایکروویو ضرر دارد؟
مطالب ذیل جمع آوری شده از تحقیقات مختلف و مقالات معتبر علمی است و امید است که مفید فایده قرار گیرد. در این مقاله قصد داریم تا با ارائه اطلاعاتی در خصوص روشهای مختلف پخت غذا، شما را در انتخاب نوع روش، آزاد بگذاریم بدون اینکه نیاز به ترساندن شما نسبت به روش خاصی مورد نظر باشد، مطالب ذیل جمع آوری شده از تحقیقات مختلف و مقالات معتبر علمی است و امید است که مفید فایده قرار گیرد.
متاسفانه بسیاری از کمپانیهای تولیدی دنیا بیش از هر چیز به فکر فروش محصولات خود هستند و وجود مواد سرطان زا در این محصولات چندان مورد توجه قرار نمیگیرد، این در حالی است که سازمان بهداشت جهانی اعلام کرده است: میزان وقوع سرطان سالانه بیش از 50 درصد به ازای هر 15 میلیون نفر تا سال 2020 افزایش مییابد. همه ما مایل نیستیم که جزیی از این آمار باشیم، پس سعی کنید راههای سالمتری را برای زندگی خود برگزینید، بدون اینکه وسواس بیش از اندازه به خرج دهید یا ترس و اضطراب داشته باشید. حال در ذیل به پاسخ سوالات رایجی که در خصوص مایکروویو پرسیده میشود توجه کنید.
یکی از مزیتهای مایکروویو در دسترس بودن و سهولت در استفاده از آن در این دوره از زمان که همگی با کمبود وقت مواجهاند میباشد، اولین بار مایکروویو توسط ریتون اختراع شد و در سال 1954 به بازار امریکا وارد شد در آن زمان ریدرنج نامیده میشد. مایکروویو با امواج غیر یونی الکترومغناطیسی سبب به جنبش در آمدن مولکولهای غذا شده و در نهایت با تولید گرما سبب گرم شدن غذا میگردد. ماکروویو گرچه از نظر سازمان غذا و دارو امریکا (FDA) در سال 1971 مورد تایید قرار گرفت اما کماکان تحقیقات در خصوص سلامتی این دستگاه ادامه دارد که چند مورد از آنها در ذیل جهت اطلاع بیشتر شما آورده شده است:
- درسال 1975 در تحقیقی، که بر روی هویج و کلم بروکلی انجام شد، اعلام گردید آنها در مایکروویو به علت تخریب دیواره سلولی مواد مغذی خود را از دست میدهند این در حالیست که در دیگر روشهای پخت این اتفاق نمیافتد.
- در سال 1989 در یک مطالعه توسط دانشمند سوییسی به نام دکتر هانس نشان داد که بعد از خوردن غذاهای طبخ شده با مایکروویو، تغییراتی در شیمی خون ظاهر میگردد، از جمله پایین افتادن هموگلوبین خون و کاهش کلسترول خوب و افزایش کلسترول بد، همچنین تعداد گلبولهای سفید نیز در یک زمان مشخص و کوتاه پایین میافتد.
- در سال 1992 یک تیم از پژوهشگران دانشگاه استنفورد گزارشی در خصوص گرم کردن شیر مادر ارائه دادند که حتی اگر شیر با درجه پایین هم گرم شود سبب از بین رفتن آنزیم لیزوزم میگردد که مادهای مفید در از بین بردن باکتریهاست.
- در سال 1998 محققان ژاپنی، خبر از نابودی ویتامین B12 توسط مایکروویو دادند. در واقع اگر ماده غذایی بیش از 6 دقیقه در مایکروویو قرار گیرد بیش از نیمی از این ویتامین را از دست میدهد. که بیش از مقدار معمول در روش پختهای معمولی است.
- در سال 2003 پژوهشگران اسپانیایی، اعلام کردند مواد مغذی موجود در سبزیجات بیش از روشهای دیگر از بین میروند. برای مثال کلم بروکلی مواد آنتی کسیدان خود را در مایکروویو 80% و در بخار پز 10% از دست میدهد.
اگر مایکروویو را برای پخت غذای خود انتخاب نمودهاید، بهتر است تا نکات زیر را بیشتر رعایت کنید.
- سعی کنید برای گرم کردن غذا از ظرفها و یا از کاورهای پلاستیکی استفاده نکنید، چرا که دیده شده است که مواد آزاد شده از این ظروف از جمله (phthalates or nonylphenol) که در بدن نقشی شبیه استروژن دارد و سبب کاهش تعداد اسپرم در مردان و تشدید کننده بیماریهای سینه در زنان میگردد.
- همیشه از ظروف شیشهای و سرامیکی استفاده کنید و هرگز اجازه ندهید غذای شما بیش از اندازه پخت شده و یا بسوزد، همچنین موقع خارج کردن غذا از مایکروویو مراقب باشید تا دچار سوختگی نشوید.
بسیاری از شما این سوال را دارید که بالاخره بهترین روش پخت چیست؟ میتوان گفت بهترین روشی که مواد مغذی، قابل نگهداری است همان روش بخارپز است و بعد از آن روش تفت دادن در مقدار کمی آب است. سعی کنید از پخت بیش از حد غذا خودداری کنید، از حرارت دادن روغن در دمای بالا پرهیز کنید. اگر میخواهید مدت طولانی و با سلامتی کامل زندگی کنید از روشهای مختلف پخت مانند جوشاندن، تفت دادن، کباب کردن به طور متعادل استفاده کنید.
:: موارد مهم استفاده از مایکروویو یا مایکروفر را که نمی دانستید (نکات خانه و خانه داری)
بیشتر ما از مایکروفر تنها برای پختن غذا و یا گرم کردن آن استفاده می کنیم. اما آیا می دانستید که از این دستگاه استفاده های بیشتری نیز می توان کرد؟ ما در اینجا به چند مورد از آنها اشاره می کنیم.
1. ضدعفونی کردن و دفع بوی بد اسکاچ ظرفشویی: اگر بعد از شستن ظرف ماهی، اسکاچ و اسفنج ظرفشویی تان بوی بد ماهی گرفت، آن را دور نیندازید. اسکاچ را در یک ظرف آب و آبلیمو یا سرکه خیس کنید، سپس آن را به مدت یک دقیقه در مایکروفر بگذارید. برای برداشتن اسکاچ از داخل مایکروفر حتما دستکش مخصوص آشپزی تان را به دست کنید. اسکاچ شما بوسیله حرارت مایکروفر کاملا ضدعفونی شده و بوی بد خود را از دست خواهد داد.
2. تمام مواد غذایی شام تان را تنها در 10 دقیقه بپزید: می توانید ماهی قزل آلا و سبزیجات و سیب زمینی تان را در مدت زمان بسیار کمی در این دستگاه برای شام آماده کنید. برای سرخ کردن، پختن، بخار پز کردن غذاهایتان از مایکروفر استفاده کنید. تنها باید برای هر نوع طبخ غذا مدت زمان دستگاه را تنظیم کنید.
3. ضدعفونی کردن تخته گوشت یا تخته خرد کن سبزی: تخته گوشت یا سبزی را به خوبی بشویید، یک لیمو تازه روی آن بمالید، سپس به مدت یک دقیقه در مایکروفر بگذارید تا حرارت دستگاه به خوبی آن را ضدعفونی کند.
4. پختن سیب زمینی: درست است که مایکروفر نمی تواند سیب زمینی شما را کبابی و برشته کند اما می تواند آن را در مدت 4 دقیقه به خوبی بپزد. می توانید باقی غذاهایتان را نیز به طور همزمان در مایکروفر بپزید. با یک چنگال سیب زمینی را سوراخ کرده و به مدت دو دقیقه در دستگاه بگذارید. بعد از دو دقیقه آنها را بیرون آورده و باز به مدت 2 و یا 3 دقیقه دیگر در مایکروفر بگذارید. برای درست کردن پوره سیب زمینی، قبل از اینکه شیر را به سیب زمینی اضافه کنید کمی شیر را حرارت دهید. بعد از سرد شدن شیر و سیب زمینی آنها را با هم مخلوط کنید و بهم بزنید تا پوره سیب زمینی شما آماده شود.
5. نرم کردن شکر قهوه ای: شکر را در یک ظرف پلاستیکی بگذارید و کمی آب به آن اضافه کنید، و با حرارت متوسط 10 تا 20 ثانیه در مایکروفر بگذارید.
6. نرم کردن عسل: معمولا زمانیکه عسل را برای مدت زمان طولانی در یخچال می گذارید سفت و غیرقابل استفاده می شود. برای نرم کردن عسل می توانید آن را به مدت 30 ثانیه و یا یک دقیقه در مایکروفر گذاشته و بعد میل کنید.
7. حرارت دادن خمیر: می توانید خمیر نان و یا خمیر غذایتان را در حدود 15 دقیقه در مایکروفر بگذارید و بسرعت غذایتان را آماده کنید. خمیر را در یک کاسه بزرگ بگذارید و روی آن را با یک پلاستیک بپوشانید. 250 گرم آب در یک کاسه بریزید و در پشت کاسه خمیر بگذارید. حرارت مایکروفر را تا حد امکان کم کنید (10 درصد قدرت مایکروفر). بمدت 3 دقیقه خمیر را حرارت دهید، بعد بگذارید بمدت 3 دقیقه دیگر نیز در مایکروفر بماند. سه دقیقه دیگر هم آن را حرارت دهید، بعد دوباره بگذارید 6 دقیقه دیگر نیز در دستگاه بماند. اکنون خمیر شما پف کرده و آماده است.
8. گرم کردن محصولات آرایشی: ممکن است بعضی ها عادت داشته باشند کرم های آرایشی شان را در یخچال بگذارند. گرم شدن یک کرم آرایشی ممکن است پانزده تا بیست دقیقه از وقت شما را بگیرید. اما با استفاده از دستگاه مایکروفر براحتی می توانید این زمان را به حداقل برسانید. (البته قبل از زدن کرم روی صورت گرمی آن را با دست تان امتحان کنید تا صورت تان نسوزد) یا برای امتحان دقیق تر آن را به ساق پایتان بمالید و اگر هنوز سرد بود باز هم در مایکوویو گذاشته و حرارت دهید. برای اینکه دستگاه تان کثیف نشود می توانید کرم را داخل یک ظرف مخصوص مایکروفر بگذارید.
9. برشته کردن سیر: اگر بخواهید سیر را داخل یک ماهیتابه بریزید و روی گاز آن را سرخ کنید این کار در حدود 45 دقیقه وقت شما را می گیرد. اما اگر این کار را با دستگاه مایکروفر انجام دهید، حداکثر 8 دقیقه طول می کشد. برای این کار سر سیر را ببرید تا حبه های سیر مشخص شوند. حبه ها را در یک ظرف کوچک و عمیق بگذارید، آن را با فلفل ترکیب کنید و 2 قاشق غذاخوری روغن زیتون به مخلوط تان اضافه کنید. 2 قاشق غذاخوری آب ته ظرف بریزید و روی ظرف را با یک پلاستیک بپوشانید و در حدود 7 دقیقه در مایکروفر بگذارید، بعد از اینکه 7 دقیقه تمام شد، چند لحظه ای صبر کنید و بعد ظرف را از دستگاه بیرون بیاورید و باز هم برای برداشتن پلاستیک از ظرف چند لحظه ای صبر کنید.
10. کباب کردن غذاها: برای اینکه زمان پخت سبزیجات را کاهش بدهید، می توانید هر کدام را به صورت جداگانه در مایکروفر بپزید و بعدا آنها را روی کباب پز طبخ کنید. سیب زمینی ها را به مدت 2 دقیقه در دستگاه حرارت دهید، سپس فلفل دلمه ای ها را برای یک دقیقه در مایکروفر بگذارید. بعد از آن، سبزیجات و دیگر غذایتان را هم به طور جداگانه در دستگاه بگذارید. غذایتان زودتر آماده شد یا نه؟
11. از مرکبات تان آب میوه بیشتری بگیرید: آب میوه گرفتن از یک لیموشیرین یا لیمو ترش که تازه از یخچال بیرون آورده شده سخت است. اما برای اینکه کارتان راحت تر شود و بتوانید از آنها آب میوه بیشتری بگیرید آنها را تنها برای 20 ثانیه در مایکروفر بگذارید.
12. برشته کردن آجیل، نان و نارگیل: برای برشته کردن مواد غذایی تان نیز می توانید از مایکروفر استفاده کنید؛ برشته کردن آجیل و نان و ... با استفاده از مایکروفر زمان زیادی از شما نخواهد گرفت. در صورتیکه اگر بخواهید با استفاده از یک ماهیتابه این کار را انجام دهید باید سه برابر زمان بگذارید. آجیل یا نان و ... را در یک بشقاب بریزید و آنها را پراکنده کنید بطوریکه بهم نچسبند و برای 2 یا 3 دقیقه در مایکرویو بگذارید. هر یک دقیقه بشقاب را از دستگاه بیرون بیاورید و بشقاب را تکان دهید. به یاد داشته باشید که بعد از اینکه بشقاب را از دستگاه بیرون آوردید، بگذارید مواد داخل آن برای یک دقیقه ای بمانند تا سرد شوند و بعد آنها را میل کنید.
13. پختن سبزیجات: آیا برای پختن سبزیجات به دنبال یک قابلمه آب هستید؟ آیا می دانستید که می توانید سبزیجات تان را در دستگاه مایکروفر بدون آب بپزید؟ اگر می توانید سبزیجات تان را بصورت یک لایه داخل یک بشقاب پهن کنید، با پلاستیک بشقاب را بپوشانید و با حرارت بالا آنها را بپزید. البته زمان پخت سبزیجات مختلف، متفاوت است ؛ اگر سبزیجات شما ترد هستند، مانند اسفناج، قارچ یا نخود فرنگی بعد از سی ثانیه آنها را از دستگاه بیرون بیاورید؛ اما برای سبزیجاتی مانند هویج این زمان 4 دقیقه می باشد.
شاید بسیاری از جوانان بگویند، ملانصرالدین دیگه چیه و این قصه ها دیگه قدیمی شده. ولی باید گفت که روایت های ملانصرالدین تنها متعلق به کشور ما و یا مشرق زمین نیست. شاید شخصیت او مربوط به دوران قدیم است ولی پندهای او متعلق به تمام فرهنگ ها و دورانهاست. ملانصرالدین شخصیتی است که داستان هایش تمامی ندارد و هنوز که هنوز است حکایات بامزه ای که اتفاق می افتد را به او نسبت می دهند و حتی او را با بسیاری از موضوعات امروزی همساز کرده اند. در کشورهای آمریکایی و روسیه او را بیشتر با شخصیتی بذله گو و دارای مقام والای فلسفی می شناسند. به هر حال او سمبلی است از فردی که گاه ساده لوح و احمق و گاه عالم و آگاه و حاضر جواب است که با ماجراهای به ظاهر طنزآلودش پند و اندرزهایی را نیز به ما می آموزد.
چشم غره
بیچاره عیال ملا هر وقت می خواست لباس بشوید هوا بارانی می شد.
ملانصرالدین به عیالش گفت: فکری به خاطرم رسید تا تو بتوانی لباس چرکها را بشویی، باید کاری کنم که خدا متوجه نشود که ما چه وقت می خواهیم این کار را بکنیم.
زن گفت: ملا، کفر نگو مگر می شود چیزی از خدا پنهان کرد؟
ملا گفت: چرا نمی شود، یک روز که هوا خوب بود تو به من اشاره کن تا من بروم بازار و برایت صابون بخرم و بیارم بعد تو لباسها را بشوی.
چند روز گذشت و هوا خوب و آفتابی بود. زن ملا اشاره ای به ملا کرد و ملا راه بازار را در پیش گرفت. صابونی خرید و همین که پایش را از بازار بیرون گذاشت دید نم نم باران شروع شده است. ملا سرش را بالا گرفت و نگاهی به آسمان انداخت. یک دفعه آسمان شروع شد و رعد و برق تندی زد. ملانصرالدین صابون را زیر قبایش قایم کرد و گفت: خدایا، غلط کردیم دیگر این همه توپ و تشر و چشم غره رفتن لازم نیست. از قرار معلوم امروز هم نمی توانیم لباسهایمان را بشوییم.
روزی مردی که موهایی مشکی و ریشی سفید داشت وارد مجلسی شد که اتفاقا” ملانصرالدین در آن حضور داشت. از ملانصرالدین درباره اختلاف رنگ میان ریش و موهای آن مرد سوال کردند. ملا جواب داد: سیاهی موی سر و سفیدی ریش او نشان می دهد که مغزش کمتر از چانه اش کار کرده است.
ملانصرالدین ده تا خر داشت. روزی سوار یکی از آنها شد و بقیه خرهایش را شمرد. اما هر چه می شمرد می دید یکی از آنها کم است. بالاخره چند باری هی سوار شد و هی پیاده شد و عاقبت از روی خر پایین آمد و گفت: خر سواری به گم شدن خر نمی ارزد.
از ملانصرالدین پرسیدند: شراب گرم را چه می نامند؟ ملانصرالدین گفت: گرم شراب. باز پرسیدند: اگر سرد باشد چی؟ ملا گفت: ما آن را زود می خوریم و مجال نمی دهیم که سرد شود.
ملانصرالدین گوسفند مردم را می دزدید و گوشتش را صدقه می کرد. از او پرسیدند: این چه کاریست که می کنی؟
ملا جواب داد: ثواب صدقه با بره دزدی برابر است فقط در میان پیه و دنبه اش توفیر است!
ملانصرالدین در صحرایی نشسته بود و داشت مرغ بریانی را می خورد. رهگذری به او رسید و گفت:ملا! اجازه بدهید من هم یک لقمه بردارم. ملانصرالدین جواب داد: خیر اجازه نمی دهم چون مال کسی است. رهگذر گفت: شما که خودتان مشغول خوردنش هستید. ملا گفت: درست است، ولی صاحب این مرغ آن را به من داده تا من آن را بخورم نه کس دیگری.
روزی چند تا بچه شیطان در کوچه ای سرگرم بازی بودند که چشمشان به ملانصرالدین افتاد. بچه ها با هم قرار گذاشتند که به هر دوز و کلکی شده کفشهای ملا را بدزدند. بعد رفتند کنار درخت تنومند و پر شاخ و برگی ایستادند و طوری که ملا بشنود گفتند: همه اهل محل می گویند تا به حال هیچ کس نتوانسته از این درخت بالا برود. ملا رفت جلو، نگاهی به درخت انداخت و گفت: اینکه کاری ندارد من خیلی راحت می توانم از آن بالا بروم. بچه ها گفتند: اگر راست می گویی برو بالا ببینیم. ملا کفشهایش را در آورد و گذاشت زیر بغلش و شروع کرد از درخت بالا رفتن. بچه ها گفتند: ملا! چرا کفشهایت را با خودت می بری؟ ملانصرالدین جواب داد: شاید آن بالا جایی بود که لازم شد کفش بپوشم.
روزی ملانصرالدین مردی را دید که دهانش باز است و دارد خمیازه می کشد. ملانصرالدین نزدیکش شد و در گوشش گفت: حالا که دهانت باز است عیال بنده را هم صدا کن.
یکی از دوستان ملانصرالدین به کنایه از او پرسید: اگر بگوئی خدا کجاست یک سکه به تو می دهم.
ملانصرالدین پاسخ داد: اگر بگوئی خدا کجا نیست، دو سکه به تو می دهم
روزی ملانصرالدین دستمالش را گم کرده بود… نشسته بود و داشت گریه می کرد، دوستانش از او پرسیدند چرا گریه میکنی؟
گفت: دستمالم را گم کرده ام!
گفتند: مگر دستمال گران قیمتی بود؟
گفت: نه ولی زنم گفته بود سیب بخرم و من هم برای این که یادم نرود گوشه ی دستمال را گره زدم، حال اگر از یاد ببرم چه کنم؟!
روزی ملانصرالدین خرش را گم کرد… بعد کمی فکر کرد و سر بر زمین فرود آورد و سجده کرد… همه گفتند چرا عبادت میکنی؟
گفت: دارم خدا را شکر میکنم چون اگر سوار خرم بودم الان گم شده بودم!
ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد، و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند.
دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان از طلا بود و دیگری از نقره.
اما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
این داستان در تمام منطقه پخش شد.
هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.
تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از این که ملانصرالدین را آن طور دست می انداختند، ناراحت شد.
در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. این طوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند.
ملانصرالدین پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست. اما اگر سکه طلا را بردارم دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند من از آنها احمق ترم. شما نمی دانید تا حالا با این کلک چه قدر پول گیر آورده ام!
یک روز ملا به گرمابه رفته بود تعدادی جوان که در آنجا بودند تصمیم گرفتند سر بسر او بگذارند به همین جهت هر کدام تخم مرغی را آورده بودند و رو به ملا کردند و گفتند: ما هر کدام قدقد می کنیم و یک تخم می گذاریم اگر کسی نتوانست باید مخارج حمام دیگران را بپردازد!
ملا ناگهان شروع کرد به قوقولی قوقو! جوانان با تعجب از او پرسیدند ملا این چه صدایی است بنا بود مرغ شوی!
ملا گفت: این همه مرغ یک خروس هم لازم دارند!
روزی ملانصرالدین بالای منبر رفت و یک آیه خواند: "و ما نوح را فرستادیم…" بعد هرچه کرد ادامه آیه را یادش نیامد تا اینکه یکی از حضار گفت: ملا معطلمون نکن. اگه نوح نمی یاد یکی دیگه رو بفرست!
الاغ ملانصرالدین روزی به چراگاه حاکم رفت. حاکم از ملا نزد قاضی شکایت کرد. قاضی ملا را احضار کرد و گفت: ملا ماجرا را توضیح بده. ملا هم گفت: جناب قاضی. فرض کنید شما خر من هستید. من شما را زین می کنم و افسار به شما می بندم و شما حرکت می کنید. بین راه سگها به طرفتان پارس می کنند و شما رَم می کنید و به طرف چراگاه حاکم می روید. حالا انصاف بدید من مقصرم یا شما؟!
ملانصرالدین در عرصه ی مسابقه بر اسبی بنشست و یال اسب در دست گرفت. اسب تاختن آورد و ملا از پشت آن لغزید و از ابتدای یال به انتهای دمب آن رسید ! پس آواز در داد: آهای! آهای …! این اسب تمام شد یک اسب دیگر بیاورید!!!
زمون قدیم داروغه ها برای جمع آوری خراج و مالیات حاکم الاغ ها را می گرفتند.
یک روز زمان خر بگیری ملانصرالدین با عجله و شتابان وارد خونه ای شد.
صاحبخونه گفت:چی شده؟
ملا گفت: بیرون دارن خر میگیرن.
صاحبخونه گفت: خر میگیرن چه ربطی به تو داره؟
ملا گفت: مامورین آنچنان عجله داشتن که میترسیدم اشتباها مرا به جای خر بگیرن.
روزی ملا زیر درخت گردو خوابیده بود که ناگهان گردویی به شدت به سرش اصابت کرد و سرش باد کرد. بعد از آن شروع کرد به شکر کردن.
مردی از آنجا می گذشت وقتی ماجرا را شنید گفت: اینکه دیگر شکر کردن ندارد.
ملا گفت: احمق جان نمی دانی اگر به جای درخت گردو زیر درخت خربزه خوابیده بودم نمیدانم عاقبتم چه بود؟!
روزی ملا به حمام رفته بود اتفاقا حاکم شهر هم برای استحمام آمد حاکم برای اینکه با ملا شوخی کرده باشد رو به او کرد و گفت: ملا قیمت من چقدر است؟
ملا گفت: بیست تومان.
حاکم ناراحت شد و گفت: مردک نادان اینکه تنها قیمت لنگی حمام من است.
ملا هم گفت: منظورم همین بود و الا خودت ارزش نداری!
روزی ملا به مجلس میهمانی رفته بود اما لباسش مناسب نبود به همین جهت هیچکس به او احترام نگذاشت و به او تعارف نکرد!
ملا خانه رفت و لباسهای نو را پوشید و به میهمانی برگشت اینبار همه او را احترام گذاشتند و با عزت و احترام او را بالای مجلس نشاندند!
ملا هنگام صرف غذا در حالیکه به لباسهای نو خود تعارف می کرد گفت: بفرمایید این غذاها مال شماست اگر شما نبودید اینها مرا داخل آدم حساب نمی کردند.
روزی شخصی از ملا پرسید: ماه بهتر است یا خورشید!؟
ملا گفت ای نادان این چه سوالی است که از من می پرسی؟ خوب معلوم است، خورشید روزها بیرون می آید که هوا روشن است و نیازی به وجودش نیست!
ولی ماه شبهای تاریک را روشن می کند، به همین جهت نفعش خیلی بیشتر از ضررش است!
روزی ملا با دوستش خورش بادمجان می خورد ملا از او پرسید خورش بادمجان چه جور غذایی است؟
دوست ملا گفت: غذای خیلی خوبی است و راجع به منافع آن سخن گفت.
بعد از اینکه غذایشان را خوردند و سیر شدند بادمجان دلشان را زد به همین جهت ملا شروع کرد به بدگویی از بادمجان و از دوستش پرسید: خورش بادمجان چگونه غذایی است!؟
دوست ملا گفت: من دوست توام نه دوست بادمجان به همین جهت هر آنچه را که تو دوست داری برایت می گویم!
روزی از ملا پرسیدند: شما چند سالگی داماد شدید؟
ملا گفت به خدا یادم نیست چونکه آن زمان هنوز به سن عقل نرسیده بودم!
روزی جنازه ای را می بردند. پسر ملا از پدرش پرسید: پدرجان این جنازه را کجا می برند؟!
ملا گفت او را به جایی می برند که نه آب هست نه نان هست نه پوشیدنی هست و نه چیز دیگری.
پسر ملا گفت: فهمیدم او را به خانه ما می برند!
روزی ملا از بازار یک گوسفند خرید در راه دزدی طناب گوسفند را از گردن آن باز کرد و گوسفند را به دوستش داد و طناب را به گردن خود بست و چهار دست و پا به دنبال ملا را افتاد.
ملا به خانه رسید ناگهان دید که گوسفندش تبدیل به جوانی شده است.
دزد رو به ملا کرد و گفت من مادرم را اذیت کرده بودم او هم مرا نفرین کرد من گوسفند شدم ولی چون صاحبم مرد خوبی بود دوباره به حالت اول بازگشتم.
ملا دلش به حال او سوخت و گفت: اشکالی ندارد برو ولی یادت باشد که دیگر مادرت را اذیت نکنی!
روز بعد که ملا برای خرید به بازار رفته بود گوسفندش را آنجا دید. گوش او را گرفت و گفت ای پسر احمق چرا مادرت را ناراحت کردی تا دوباره نفرینت کند و گوسفند شوی!؟
![]()

راننده اتوبوس
|
مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست. مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست و روز بعد و روز بعد اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايكل ديگر نمي تواست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن هيكل بر مي آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود. بنابراين روز بعدي كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟»
پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله اي وجود دارد يا خير! |
درباره محمدجواد محبت
مرجع : دانشنامه شاعران عاشورایی
محمد جواد محبت فرزند مصطفى در سال ۱۳۲۲ ه . ش در كرمانشاه قدم به عرصه ى حيات گذاشت. وى داراى ديپلم از دانشسراى مقدماتى است و پس از طى مراحل تحصيل به استخدام آموزش و پرورش درآمد. محبت از دوران نوجوانى به شعر و شاعرى پرداخت و چون از استعداد كافى برخوردار بود طبع حساس و مضمون يابش شكوفا شد و در مجامع ادبى درخشيد، وى در آغاز شاعرى شعر فكاهى و طنزآميز میسرود و در روزنامه توفيق انتشار می يافت كه پس از مدتى از اين شيوه دست كشيد.
وى شاعرى غزل سراست و نه تنها در انواع شعر كلاسيك طبع آزمايى كرده نشان داده و به خوبى توانايى خود را نشان داد، بلكه در زمينهى شعر نو آثار ارزنده و دلپذيرى از خود به جا نهاده و در ميان نوپردازان جايى براى خود باز كرده است .
محبت در جريان انقلاب و پس از آن، در افكارش تحوّلى پديد آمد و هنر خود را در راه انقلاب و مبانى اعتقادى اسلامى و مفاهيم قرآنى و عرفانى به كار گرفت، و در اين رهگذار آثار خوبى نيز به وجود آورد كه حتى شعرش به كتابهاى درسى راه يافت و شعرهاى «دو كاج» و «نماز» از آن جمله است.
يداللّه عاطفى شاعر توانا و نامور كرمانشاهى درباره شعر او چنين می نويسد: «قريحه شاعرى و ذوق فطرى جواد محبت، شاعر حساس و نازك خيال را بيشتر بايد در قالب اشعار نوى او جستجو كرد كه هرچه سروده نيكو بود. و زبان شعرى مخصوصى دارد. يكى از بهترين اشعار نيمايى و لطيف و شورانگيز او منظومه بلند «فصلى از يادها» است. اين منظومه در عين حال كه بازگو كننده خاطرات گذشته شاعر است ولى جاى جاى آن، انديشههاى اجتماعى و ديد سياسى و مبارزاتى مردم آميخته است.»
دو کاج(نسخه قدیم)
در کنار خطوط سیم پیام
خارج از ده ، دو کاج ، روییدند
سالیان دراز ، رهگذران
آن دو را چون دو دوست ، می دیدند
روزی از روزهای پاییزی
زیر رگبار و تازیانه ی باد
یکی از کاج ها به خود لرزید
خم شد و روی دیگری افتاد
گفت ای آشنا ببخش مرا
خوب در حال من تامّل کن
ریشه هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمل کن
کاج همسایه گفت با تندی
مردم آزار ، از تو بیزارم
دور شو ، دست از سرم بردار
من کجا طاقت تو را دارم؟
بینوا را سپس تکانی داد
یار بی رحم و بی محبت او
سیم ها پاره گشت و کاج افتاد
بر زمین نقش بست قامت او
مرکز ارتباط ، دید آن روز
انتقال پیام ، ممکن نیست
گشت عازم ، گروه پی جویی
تا ببیند که عیب کار از چیست
سیمبانان پس از مرمت سیم
راه تکرار بر خطر بستند
یعنی آن کاج سنگ دل را نیز
با تبر ، تکه تکه ، بشکستند
یادش بخیر .... فکر نمی کنم دیگه این آثار در کتاب های جدید باشن ؟
دو کاج (نسخه ی جدید )
در كنار خطوط سيم پيام ،خارج از ده دو كاج روئيدند
ساليان دراز رهگذران ،آن دو را چون دو دوست ميديدند
روزي از روزهاي پائيزي ،زير رگبار و تازيانه باد
يكي از كاجها به خود لرزيد،خم شد و روي ديگري افتاد
گفت اي آشنا ببخش مرا ،خوب در حال من تأمل كن
ريشههايم ز خاك بيرون است،چند روزي مرا تحمل كن
كاج همسايه گفت با نرمی
دوستی را نمی برم از یاد،
شاید این اتفاق هم روزی
ناگهان از برای من افتاد.
مهر بانی بگوش باد رسید
باد آرام شد، ملایم شد،
کاج آسیب دیده ی ما هم
کم کمک پا گرفت و سالم شد.
میوه ی کاج ها فرو می ریخت
دانه ها ریشه می زدند آسان،
ابر باران رساند و چندی بعد
ده ما نام یافت کاجستان ...
روزگاري مريد ومرشدي خردمند در سفر بودند. در يکي از سفر هايشان در بياباني گم شدند وتا آمدند راهي پيدا کنند شب فرا رسيد. نا گهان از دور نوري ديدند وبا شتاب سمت آن رفتند. ديدند زني در چادر محقري با چند فرزند خود زندگي مي کند.آن ها آن شب را مهمان او شدند. واو نيز از شير تنها بزي که داشت به آن ها داد تا گرسنگي راه بدر کنند.
روز بعد مريد و مرشد از زن تشکر کردند و به راه خود ادامه دادند. در مسير، مريد همواره در فکرآن زن بود و اين که چگونه فقط با يک بز زندگي مي گذرانند و اي کاش قادر بودند به آن زن کمک مي کردند،تا اين که به مرشد خود قضيه را گفت.مرشد فرزانه پس از اندکي تامل پاسخ داد:"اگر واقعا مي خواهي به آن ها کمک کني برگرد و بزشان را بکش!".
مريد ابتدا بسيار متعجب شد ولي از آن جا که به مرشد خود ايمان داشت چيزي نگفت وبرگشت و شبانه بز را در تاريکي کشت واز آن جا دور شد....
سال هاي سال گذشت و مريد همواره در اين فکر بود که بر سر آن زن و بجه هايش چه آمد.
روزي از روزها مريد ومرشد قصه ما وارد شهري زيبا شدند که از نظر تجاري نگين آن منطقه بود.سراغ تاجر بزرگ شهر را گرفتند و مردم آن ها را به قصري در داخل شهر راهنمايي کردند.صاحب قصر زني بود با لباس هاي بسيار مجلل و خدم و حشم فراوان که طبق عادتش به گرمي از مسافرين استقبال و پذيرايي کرد، و دستور داد به آن ها لباس جديد داده و اسباب راحتي و استراحت فراهم کنند. پس از استرا حت آن ها نزد زن رفتند تا از رازهاي موفقيت وي جويا شوند. زن نيز چون آن ها را مريد و مرشدي فرزانه يافت، پذيرفت و شرح حال خود اين گونه بيان نمود:
سال هاي بسيار پيش من شوهرم را از دست دادم و با چند فرزندم و تنها بزي که داشتيم زندگي سپري مي کرديم. يک روز صبح ديديم که بزمان مرده و ديگر هيچ نداريم. ابتدا بسيار اندوهگين شديم ولي پس از مدتي مجبور شديم براي گذران زندگي با فرزندانم هر کدام به کاري روي آوريم.ابتدا بسيار سخت بود ولي کم کم هر کدام از فرزندانم موفقيت هايي در کارشان کسب کردند.فرزند بزرگ ترم زمين زراعي مستعدي در آن نزديکي يافت. فرزند ديگرم معدني از فلزات گرانبها پيدا کرد وديگري با قبايل اطراف شروع به داد و ستد نمود. پس از مدتي با آن ثروت شهري را بنا نهاديم و حال در کنار هم زندگي مي کنيم.
مريد که پي به راز مسئله برده بود از خوشحالي اشک در چشمانش حلقه زده بود....
نتيجه:
هر يک از ما بزي داريم که اکتفا به آن مانع رشدمان است،و بايد براي رسيدن به موفقيت و موقعيت بهتر آن را فدا کنيم.
ببخشيد شما ثروتمنديد؟
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد: «ببخشين خانم! شما پولدارين »نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
ماريون دولن
From: "ZAHRA TALEBI"
چرا آخه چرا ؟!
1. چرا راننده ها زیر بارون دلشون فقط برای زنها می سوزه؟
2. چرا استادها به دخترها بهتر نمره میدن؟
3. چرا بارون میاد، ترافیک میشه؟
4. چرا تو خونه ۴٠متری ال سی دی ۵٢ اینچی میذارن؟
5. چرا به هرکی مسن تره بیشتر اعتماد می کنن؟
6. چرا از در که میخوان رد بشن تعارف میکنن ولی سر تقاطع به هم رحم نمیکنن؟
7. چرا تو شهروند و هایپراستار و ... چشم میدوزن به سبد همدیگه؟
8. چرا از تو ماشین پوست پرتغال می ریزن بیرون؟
9. چرا تو اتوبان وقتی به ماشین جلویی می رسند چراغ میدن؟
10. چرا وقتی می رن لباس بخرن بقیه مغازه ها رو هم نگاه می کنن؟
11. چرا قبل از ازدواج دنبال پول طرف مقابلن نه اخلاقش؟
12. چرا بعد از ازدواج دنبال اخلاق طرف مقابلن نه پولش؟
13. چرا همه دوست دارن از این کشور برن؟
14. چرا اونهایی که رفتن می خوان برگردن؟
15. چرا روز پدر همه لباس زیر کادو می خرند؟
16. چرا مردها روز زن فقط طلا و ادکلن کادو می خرند؟
17. چرا فیلم زیاد می بینن ولی کتاب نمی خونن؟
18. چرا اونهایی که زبانشون خوبه هم فیلم رو با زیرنویس نگاه میکنن؟
19. چرا باجناقها هیچوقت از هم خوششون نمیاد؟
20. چرا زنها بچه برادرشون رو بیشتر از بچه خواهرشون دوست دارند؟
21. چرا پدر دخترها تو خواستگاری کمتر از همه حرف می زنن؟
22. چرا مراسم ختم ساعت ۴ بعد از ظهر تشکیل میشه؟
23. چرا زنها با اینکه قلبا زن زلیلیسم رو قبول ندارن ازش دفاع میکنن؟
24. چرا زنها نمیتونن ماشین پارک کنن؟
25. چرا زنها تو هر مهمونی نباید لباس تکراری بپوشن؟
26. چرا تو مهمونی اگه موز بخورن بی کلاسیه ولی سیب و پرتغال نه؟
27. چرا هر رابطه ای یا باید مخفی باشه یا به ازدواج ختم بشه؟
29. چرا اگه دوستمون ماشین و خونه بخره ما چشمامون در میاد؟
30. چرا بچه ها همه خانوما رو خاله خودش میدونه ؟
31. چرا با اینهمه شاعری که در طول تاریخ دارن شعر ترانه هاشون رو مریم حیدرزاده میگه
32. چرا با موسیقی سنتی شون نمیشه رقصید؟
33. چرا سه تار سه تا تار نداره؟
34. چرا قرارداد کارمندی رو کارفرماها تنظیم میکنن؟
35. چرا اکثر ماشینها یا سفیدن یا سیاه یا نقره ای؟
36. چرا نمیشه با کت و شلوار کتونی پوشید؟
37. چرا ترکها نمیتونن با هم فارسی صحبت کنن؟
38. چرا زنها وقتی ابرو بر می دارن روحیشون بهتر میشه؟(چه ربطی داره ابرو با روحیه؟)
39. چرا زنها لوازم ارایش رو روی شصتشون تست میکنن؟ چرا مثل کرم پشت دستشون نمی زنن؟
40. چرا زنها وقتی رژلب می زنن گردنشون رو به سمت آینه دراز می کنن؟
41. چرا مردها فرق آرایش ۵٠ هزارتومنی با آرایش ١.۵ میلیون تومنی رو نمیفهمن؟
42. چرا زنها 256 رنگ رو با اسم بلدن درحالیکه در طبیعت 10-12 رنگ بیشتر وجود نداره؟
43. چرا کادوهای عروسی رو یه روز بعد از عروسی (پاتختی) می دن؟
44. چرا داماد باید برقصه ؟
45. چرا موقع پخش صحبتهای رئیس جمهور زیرنویس تبلیغاتی نمی ذارن؟
46. چرا مردم تو تاکسی راجع به سیاست صحبت میکنن؟
47. چرا وقتی یه چیزی خوبه میخایم صاحابش بشیم؟
48. چرا وقتی خانومها به تقاطع می رسن بجای ترمز رو گاز فشار میارن؟
49. چرا قسمت مردانه اتوبوس بزرگتر از قسمت زنانه است؟
50. چرا تو اتوبان دست انداز میذارن؟
51. چرا کسی برای صبحونه کسی رو مهمون نمیکنه؟
52. چرا پشت کامیونها شعر می نویسن ؟
53. چرا تو هر کوچه ای بجای یکی چندتا تکیه هست؟
54. چرا سر عقد عروس دفعه سوم میگه بله؟
55. چرا آدمها وقتی عکس میگیرن روپنجه بلند می شن؟
56. چرا با اینکه همه فضولند از فضولی بدشون میاد؟
57. چرا راننده تاکسی ها از همه بدتر رانندگی میکنن؟
58. چرا مردها ترجیح میدن گم شن اما آدرس نپرسن؟
59. چرا با پیتزا دوغ نمیخورن؟
60. چرا مردها مناسبتها رو فراموش میکنن؟
61. چرا زنها سالوادور و فارسی 1 رو از شوهراشون بیشتر میبینند؟
62. چرا انقدر حواست پرت شده که نفهمیدی از شماره 32 بلافاصله پریدم شماره 35؟
63. چرا انقدر ساده ای که الان رفتی دوباره بالا شماره 32 تا 35 رو دیدی؟ چرا به چشماتم شک داری ها ؟! چرا ؟!
64. چرا با اینکه میدونستی هیچ کس جواب اینا رو نمیدونه و زبون منو (
) اول ایمیل دیدی و میدونی امیر حجوانی مرض داره ، ایمیلو تا آخر خوندی؟
65. چرا آخه ؟! 
قوانین مورفی تسکیندهندهی بدبیاریها و بدشانسیها هستند. نخستین قانون مورفی در سال ۱۹۴۹ در پایگاه نیروی هوایی ادوارز شکل گرفت. مورفی مهندس هوافضا بود که روی یک پروژه کار میکرد. در یکی از سختترین آزمایشهای پروژه، یک تکنسین خنگ، همهی سیمها را برعکس وصل کرد و آزمایش خراب شد. مورفی در بارهی این تکنسین گفت: «اگر یک راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشد، او همان یک راه را پیدا میکند!» و این اولین قانون مورفی بود. قانون مورفی، نخست در فرهنگ فنی مهندسان رواج پیدا کرد و سپس به فرهنگ عامه راه یافت. بعدها قوانین دیگری هم پس از کسب رتبهی لازم از بنیاد مورفی، در زمرهی قوانین اصلی قرار گرفتند.
قوانین مورفی و قوانین استنباط شده:
· اگر در توده یا کپهای به دنبال چیزی بگردی، چیز مورد نظر حتماً در ته آن قرار دارد.
· هیچ کاری آنطور که به نظر میرسد، ساده نیست.
· وقتی در ترافیک گیر کردهای، لاینی که تو در آن هستی دیرتر راه میافتد.
· هر کاری دو برابر آنچه فکرش را میکنی وقت میبرَد؛ مگر اینکه آن کار، ساده به نظر برسد، که در آن صورت، سه برابر وقت میگیرد.
· هر چیزی که بتواند خراب شود، خراب میشود؛ آن هم در بدترین زمان ممکن.
· اگر چیزی را مقاوم در برابر حماقت احمقها بسازی، احمق باهوشتری پیدا میشود و کارت را خراب میکند.
· در صورتی که شانس انجام درست یک کار، پنجاه-پنجاه باشد، احتمال غلط انجام دادن آن، نود درصد است.
· وسایل نقلیه، اعم از اتوبوس و قطار و هواپیما و … همیشه دیرتر از موعد حرکت میکنند؛ مگر آنکه تو دیر برسی، که در این صورت درست سر وقت رفتهاند.
· اگر به نظر میرسد همهی چیزها خوب پیش میروند، حتماً چیزی را از قلم انداختهای.
· احتمال بد پیش رفتن کارها نسبت مستقیم با اهمیت آنها دارد.
· هر وقت خودت را برای انجام دادن کاری آماده کردهای، ناچار میشوی نخست کار دیگری را انجام دهی.
· اشیای قیمتی اگر سقوط کنند، به مکانهای غیر قابل دسترس، مثل کانال آب یا دستگاه زباله خرد کن (آن هم در حالی که روشن است) میافتند.
· مادر همیشه راه بهتری برای انجام کار تو پیشنهاد میکند؛ البته بعد از اینکه کار را بهسختی انجام داده باشی.
· هرچه بیشتر سعی کنی چیزی را از مادرت پنهان کنی، او بیشتر شبیه وبکم میشود.
· هشتاد درصد سؤالات امتحان پایان ترم بر اساس مطالب گفتهشده در کلاسی است که در آن غایب بودهای.
· وقتی قبل از امتحانات، نکات را مرور میکنی، مهمترینشان ناخواناترینشان است.
· اگر تو دیرت شده، اتوبوس هم دیر میآید.
· اگر زود برسی، اتوبوس دیر میآید. اگر دیر برسی، اتوبوس زود رسیده و رفته است.
· اگر بلیت نداشته باشی، پول خرد هم نداری. هنگامی پول خرد داری که بلیت هم داری.
· هرچه بیشتر از راننده بپرسی که کدام ایستگاه باید پیاده شوی، احتمال اینکه درست راهنماییات کند، کمتر خواهد بود.
· مدت زیادی منتظر اتوبوس میمانی و خبری نیست؛ پس سیگاری روشن میکنی. بهمحض روشن شدن سیگار، اتوبوس میرسد.
· اگر برای زودتر رسیدن اتوبوس، سیگاری روشن کنی، اتوبوس دیرتر میآید.
· دیسکت مشتری در سیستم تو خوانده نمیشود.
· اگر برای خواندن دیسکت مشتری، نرمافزار پیچیدهای روی رایانهات نصب کنی، آخرین باری خواهد بود که چنین دیسکتی به دستات میرسد.
· همهی خوبها تصاحب شدهاند. اگر تصاحب نشده باشند، حتماً دلیلی دارد.
· هرچه شخص مورد نظرت بهتر و مناسبتر باشد، فاصلهاش از تو بیشتر است.
· «شعور» ضربدر «زیبایی» ضربدر «در دسترس بودن»، برابر است با عددی ثابت (که این عدد، معمولاً صفر است).
· میزان علاقهی دیگران نسبت به تو، نسبت عکس دارد با میزان عشق تو نسبت به آنها.
· لبخند بزن … فردا روز بدتری است