دوست دارید بدانید که چرا نماد عاشقی قلبی هست که تیر وسطش خورده است؟!

نماد عشق یک قلب است. اما نماد عاشقی قلبی هست که تیر وسطش خورده. کمتر کسی شاید راز این قلب تیر خورده را بداند. لااقل من در اینترنت هر چه گشتم نه به فارسی و نه به انگلیسی در این زمینه چیزی ندیدم.
در نتیجه خودم می‌نویسمش تا هر کسی دنبال معنایش گشت، جوابش را اینجا پیدا کند.

در باور یونانیان باستان هر پدیده ای یک خدایی داشت. همه خدایان هم یک خدا یا پادشاه بزرگ داشتند که اسمش زئوس بود. یک شب به مناسبتی زئوس همه خدایان را به جشنی در معبد کوه المپ دعوت کرده بود.
دیوانگی و جنون هم خدایی داشت بنام مانیا. مانیا چون خودش خدای دیوانگی بود طبیعتا عقل درست و حسابی هم نداشت و بیش از حد شراب خورده بود. دیوانه باشی، مست هم شده باشی. چه شود!

خدایان از هر دری سخنی می‌گفتند تا اینکه نوبت به آفریدیته رسید که خدای عشق بود. حرف‌های خدای عشق به مذاق خدای جنون خوش نیامد و این دیوانه عالم ناگهان تیری را در کمانش گذاشت و از آنسوی مجلس به سمت خدای عشق پرتاب کرد. تیر خدای جنون به چشم خدای عشق خورد و عشق را کور کرد.
هیاهویی در مجلس در گرفت و خدایان خواستار مجازات خدای جنون شدند. زئوس خدای خدایان مدتی اندیشه کرد و بعد به عنوان مجازات این عمل، دستور داد که چون خدای دیوانگی چشم خدای عشق را کور کرده است، پس خودش هم باید تا ابد عصا کش خدای عشق شود. از آن زمان به بعد عشق هر کجا می‌خواهد برود جنون دستش را می‌گیرد و راهنمایی‌اش می‌کند.
به همین دلیل است که می‌گویند عشق کور است و عاشق دیوانه و مجنون می‌شود. پس تیر و قلب و نقش این دل تیر خورده ای که می‌بینید ریشه در اسطوره های یونان باستان دارد.
بعدها رومیان باستان آیین و اسطوره های یونانیان را پذیرفتند  و تنها نام خدایانشان را عوض کردند. در افسانه‌های روم باستان زئوس را ژوپیتر، خدای جنون را ارا و خدای عشق را ونوس می‌نامیدند.
در نتیجه به باور آنها ارای دیوانه چشم ونوس زیبا را کور کرد.
عشق واقعا جنون است اما اگر دو طرفه و واقعی باشد لذتی دارد که مپرس. ولی عشق یکطرفه انسان را پریشان و خوار و حقیر می‌کند.

 

منبع

داستان کوتاه - عشق حقیقی

در يکي از اتاق هاي بيمارستان بستري شده بودم، زن و شوهري در تخت روبروي من مناقشه ي بي پاياني را ادامه مي دادند. زن مي خواست از بيمارستان مرخص شود و شوهرش مي خواست او همان جا بماند.

 از حرف هاي پرستارها متوجه شدم که زن يک تومور دارد و حالش بسيار وخيم است.در بين مناقشه اين دو نفر کم کم با وضيعت زندگي آنها آشنا شدم. يک خانواده روستائي ساده بودند با دو بچه. دختري که سال گذشته وارد دانشگاه شده و يک پسر که در دبيرستان درس مي خواند و تمام ثروتشان يک مزرعه کوچک، شش گوسفند و يک گاو است.

در راهروي بيمارستان يک تلفن همگاني بود و هر شب مرد از اين تلفن به خانه شان زنگ مي زد. صداي مرد خيلي بلند بود و با آن که در اتاق بيماران بسته بود، اما صدايش به وضوح شنيده مي شد. موضوع هميشگي مکالمه تلفني مرد با پسرش هيچ فرقي نمي کرد :گاو و گوسفند ها را براي چرا برديد؟ وقتي بيرون مي رويد، يادتان نرود در خانه را ببنديد. درس ها چطور است؟ نگران ما نباشيد. حال مادر دارد بهتر مي شود.. بزودي برمي گرديم...  

چند روز بعد پزشک ها اتاق عمل را براي انجام عمل جراحي زن آماده کردند. زن پيش از آنکه وارد اتاق عمل شود ناگهان دست مرد را گرفت و درحالي که گريه مي کرد گفت: « اگر برنگشتم، مواظب خودت و بچه ها باش.»

مرد با لحني مطمئن و دلداري دهنده حرفش را قطع کرد و گفت: «اين قدر پرچانگي نکن.» اما من احساس کردم که چهره اش کمي درهم رفت. بعد از گذشت ده ساعت، پرستاران، زن بي حس و حرکت را به اتاق رساندند. عمل جراحي با موفقيت انجام شده بود.

مرد از خوشحالي سر از پا نمي شناخت و وقتي همه چيز روبراه شد، بيرون رفت و شب ديروقت به بيمارستان برگشت. مرد آن شب مثل شب هاي گذشته به خانه زنگ نزد. فقط در کنار تخت همسرش نشست و غرق تماشاي او شد که هنوز بي هوش بود.

صبح روز بعد زن به هوش آمد. با آن که هنوز نمي توانست حرف بزند، اما وضعيتش خوب بود. از اولين روزي که ماسک اکسيژنش را برداشتند، دوباره جر و بحث زن و شوهر شروع شد. زن مي خواست از بيمارستان مرخص بشود و مرد مي خواست او همان جا بماند. همه چيز مثل گذشته ادامه پيدا کرد. هر شب، مرد به خانه زنگ مي زد. همان صداي بلند و همان حرف هايي که تکرار مي شد.

روزي در راهرو قدم مي زدم. وقتي از کنار مرد مي گذشتم داشت مي گفت: گاو و گوسفندها چطورند؟ يادتان نرود به آنها برسيد. حال مادر به زودي خوب مي شود و ما برمي گرديم.

 

اتفاقی نگاهم به او افتاد و ناگهان با تعجب ديدم که اصلا کارتي در داخل تلفن همگاني نيست!!!

مرد درحالي که اشاره مي کرد ساکت بمانم، حرفش را ادامه داد تا اين که مکالمه تمام شد. بعد آهسته به من گفت: خواهش مي کنم به همسرم چيزي نگو. گاو و گوسفندها را قبلا براي هزينه عمل جراحيش فروخته ام. براي اين که نگران آينده مان نشود، وانمود مي کنم که دارم با تلفن حرف مي زنم.

 در آن لحظه متوجه شدم که اين تلفن براي خانه نبود، بلکه براي همسرش بود که بيمار روي تخت خوابيده بود. از رفتار اين زن و شوهر و عشق مخصوصي که بين شان بود، تکان خوردم. عشقي حقيقي که نيازي به بازي هاي رمانتيک و گل سرخ و سوگند خوردن و ابراز تعهد و شمع روشن کردن و کادو پیچی و از اینجور بازیها نداشت، اما قلب دو نفر را گرم مي کرد …  


جمله روز :  عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی.

داستان خیانت! (تصویری)

داستان بسیار زیبای خیانت! (تصویری)

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که...
 

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

 

زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.

 

آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم داشتم، مادرت قطعه گم شده‌ی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعه‌ی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعه‌ای از دایره رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.

 

دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعه‌های رنگارنگ کوچک پر کرده بود.

 

دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
-
ولی شما مربع هستید و قطعه گمشده‌ی من قسمتی از دایره
-
من اول قطعه‌ای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد. قطعه‌ی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمی‌خوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعه‌ی گمشده‌ی شما هستم.

 

دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.

 

رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعه‌ی گمشده‌اش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.

 

قطعه‌ی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمی‌کرد.
 
 
 
گردآوری:گروه سرگرمی سیمرغ
منبع: goodmorning.blogfa.com

ابراز عشق.....

ابراز عشق.....

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند  با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم  بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدندیک قلاده ببر بزرگ،جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.

رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مردراوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته استراوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.

از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.›› قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.

پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

داستان عاشقانه ی یک شعر

 

 

 

این شعر و تصنیف زیبای اون رو همه ی ما حداقل یک بار خوندیم و شنیدیم.

شعری زیبا از مهرداد اوستا :

 

وفا نكردي و كردم، خطا نديدي و ديدم
شكستي و نشكستم، بُريدي و نبريدم

اگر ز خلق ملامت، و گر ز كرده ندامت
كشيدم از تو كشيدم، شنيدم از تو شنيدم

كي ام، شكوفه اشكي كه در هواي تو هر شب
ز چشم ناله شكفتم، به روي شكوه دويدم

مرا نصيب غم آمد، به شادي همه عالم
چرا كه از همه عالم، محبت تو گزيدم

چو شمع خنده نكردي، مگر به روز سياهم
چو بخت جلوه نكردي، مگر ز موي سپيدم

بجز وفا و عنايت، نماند در همه عالم
ندامتي كه نبردم، ملامتي كه نديدم

نبود از تو گريزي چنين كه بار غم دل
ز دست شكوه گرفتم، بدوش ناله كشيدم

جواني ام به سمند شتاب مي شد و از پي
چو گرد در قدم او، دويدم و نرسيدم

به روي بخت ز ديده، ز چهر عمر به گردون
گهي چو اشك نشستم، گهي چو رنگ پريدم

وفا نكردي و كردم، بسر نبردي و بردم
ثبات عهد مرا ديدي اي فروغ اميدم؟

 

دانلود تصنیف با صدای عبدالحسین مختاباد

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 ولی داستان عشق و خیانتی که باعث سروده شدن این شعر شد به گوش کمتر کسی رسیده.

من این داستان رو از زبان استاد ادبیات دوره ی پیش دانشگاهیم که  از اساتید دانشگاه هستند شنیدم

و به دلیل زیبا ، غم انگیز و جالب بودن ، این جا برای شما بازگو می کنم .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مهرداد اوستا در جوانی عاشق دختری شده و قرار ازدواج می گذارند.

دختر جوان به دلیل رفت و آمد هایی که به دربار شاه داشته ، پس از مدتی مورد توجه شاه قرار گرفته و شاه به او پیشنهاد ازدواج می دهد.

دوستان نزدیک اوستا که از این جریان باخبر می شوند، به هر نحوی که اوستا متوجه خیانت نامزدش نشود سعی می کنند عقیده ی او را در ادامه ی ارتباط با نامزدش تغییر دهند .

ولی اوستا به هیچ وجه حاضر به بر هم زدن نامزدی و قول خود نمی شود .

تا اینکه یک روز  مهرداد اوستا به همراه دوستانش ، نامزد خود را در لباسی که هدیه ای از اوستا بوده ، در حال سوار شدن بر خودروی مخصوص دربار می بیند...

مهرداد اوستا ماه ها دچار افسردگی شده و تبدیل به انسانی ساکت و کم حرف می شود.

سالها بعد از پیروزی انقلاب ، وقتی شاه از دنیا می رود ، زن های شاه از ترس فرح ، هر کدام به کشوری می روند و نامزد اوستا به فرانسه .

در همان روزها ، نامزد اوستا به یاد عشق دیرین خود افتاده و دچار عذاب وجدان می شود .

و در نامه ای از مهرداد اوستا می خواهد که او را ببخشد.

اوستا نیز در پاسخ نامه ی او تنها این شعر را می سراید.

حالا یک بار دیگه شعر رو بخونید ...

منبع: وبلاگ سیب های کال

معنای خوشبختی (داستان عاشقانه زیبا)

معنای خوشبختی (داستان عاشقانه زیبا)

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. 
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت. 


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. 
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. 
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد. 
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. 
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. 
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست... و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد. 


ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. 
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و 20 درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ 
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. 
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. 
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ 
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد. 


مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ 
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. 
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ 
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ 
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

ازدواج دو دختر باهم در ایران!

 

 

به نقل از روزنامه اعتماد، دو دختر که شقایق و نگار نام دارند دوستی شان از دوران تحصیل در مقطع راهنمایی آغاز شد. آن زمان هر دو از شاگردان ممتاز کلاس شان بودند و به تدریج با طی کردن مدارج تحصیلی در کنکور شرکت کردند و از قضا هر دو در یک دانشگاه در یکی از شهرستان های شمالی کشور پذیرفته و مشغول به تحصیل شدند.

شقایق و نگار به خاطر دوستی دیرینه شان علاقه زیادی به همدیگر داشتند و این علاقه و وابستگی در بین سایر دانشجویان زبانزد بود. تحصیل این دو به پایان رسید و هر دو با مدرک فوق دیپلم فارغ التحصیل شدند و به تهران بازگشتند.

مدتی پس از بازگشت نگار فکری به ذهنش خطور کرد که باعث تغییر سرنوشتش شد. او علاقه عجیبی به تغییر دادن جنسیت اش داشت. نگار پس از مدتی تحقیق و کنجکاوی در این باره تصمیم خود را قطعی کرد و تحت عمل جراحی قرار گرفت و از آن پس نامش را به اردشیر تغییر داد. این ماجرا نه تنها باعث پایان یافتن دوستی شقایق با نگار که حالا نامش اردشیر بود نشد بلکه علاقه آنها را به یکدیگر بیشتر کرد.

اردشیر که اوایل نگاه های مردم عذابش می داد از همراهی شقایق دلگرم می شد. این دو دوست دیرینه در ادامه تصمیمی عجیب گرفتند. آنها که شیفته هم بودند مصمم شدند با یکدیگر ازدواج کنند. پدر شقایق که از تصمیم دخترش باخبر شده بود در حالی که نگران سرنوشت او بود با این تصمیم مخالفت و سعی کرد هر طور شده رابطه او و دوستش را پایان دهد اما موفق به این کار نشد. در چنین شرایطی شقایق تصمیم گرفت از راه قانونی خواسته اش را دنبال کند.

او چند روز قبل به شعبه 262 مجتمع قضایی خانواده رفت و با ارائه دادخواست اجازه ازدواج از قاضی علیرضا صداقتی خواست تا به او و اردشیر اجازه دهد به عقد هم دربیایند. او گفت؛ من و اردشیر از دوران نوجوانی با هم هستیم و به خوبی یکدیگر را می شناسیم. این شناخت می تواند ما را خوشبخت کند و من با وجود مخالفت پدرم می خواهم با اردشیر ازدواج کنم. به دنبال اظهارات این دختر قاضی پدر او را به دادگاه دعوت کرد تا وی علت مخالفتش را با این وصلت مطرح کند.

صبح دیروز در جلسه یی که با حضور شقایق و پدرش برگزار شد قاضی صداقتی ضمن تشریح مراحل پرونده از پدر شقایق خواست نظرش را درباره ازدواج دخترش با اردشیر بیان کند. این مرد اصلی ترین علت مخالفت اش را ترس از آبرویش اعلام کرد و گفت؛ طی سال های گذشته اردشیر که آن زمان نامش نگار بود رفت و آمدهای زیادی به خانه ما داشت و همه همسایه ها و فامیل او را به عنوان یک دختر می شناسند اما حالا او تغییر جنسیت داده و یک پسر است. من نمی توانم شاهد این باشم که دوست دخترم که تا حالا یک دختر بوده از این به بعد دامادم باشد.

در این جلسه وقتی پافشاری های شقایق ادامه یافت سرانجام پدرش با تعیین یک شرط به ازدواج او با اردشیر رضایت داد. این مرد گفت تنها به شرط اینکه از نظر پزشکی اردشیر مشکلی نداشته باشد حاضرم دخترم را به عقد او دربیاورم.

به این ترتیب قاضی صداقتی با ارسال نامه یی به پزشکی قانونی از متخصصان این سازمان خواست با معاینه دقیق اردشیر اعلام نظر کنند آیا ازدواج او با شقایق از نظر پزشکی مشکلی به همراه خواهد داشت یا خیر؟ هم اکنون شقایق و اردشیر در انتظار نتایج آزمایش

ها هستند تا بعد از آن پای سفره عقد بنشینند!!

داستان کوتاه عشق و زندگی

 


داستان کوتاه عشق و زندگی

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


… زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می کرد اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مسئله عصبانی می شود و سر دیگران داد و فریاد می کند؟ آن مرد مهربان و بذله گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می رسید و هر راهی را که می دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود. روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره ای شود ! از اینرو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعتها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه ی راهب رساند، قصه ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد …

راهب نگاهی به زن کرد و گفت : چاره ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است !!! … ببر کوهستان ؟! … آن حیوان وحشی؟ !! راهب در پاسخ گفت بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می سازم که شوهرت را درمان کند. و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت. نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه ی کوهستان شد آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می کرد از شدت ترس بدنش می لرزید اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد هر شب چند گام به غار نزدیکتر می شد تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد.

باز هم زن شبهای متوالی رفت و رفت … هر شبی که می گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند. این مسئله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شبها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد … زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت. طوری شده بود که ببر بر سر راه می ایستاد و منتظر آن زن می ماند زن نیز هر گاه به ببر می رسید در حالی که سر او را نوازش می کرد به ملایمت به او غذا می داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می برد و در حالی که سر او را در دامن خود می گذاشت، دست نوازش بر مویش می کشید چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه ی خانه اش شد …

صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست. فکر می کنید آن راهب چه کرد ؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود !! زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می زد ماند که چه بگوید !! راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت : ” مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، توئی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی، در وجود تو نیرویی است که گواهی می دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری، پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز …
 

امیدوارم عشق و محبت حقیقی، واقعیت و تداوم بخش زندگیهاتون باشه

اس ام اس هاي عاشقانه جديد

سايت كوچولو
کیست که غربت رفته را یاد کند / دل غربت زده را شاد کند
مینویسم این سخن از بهر دوست / تا بداند این دلم در فکر اوست . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي
نبض لحظه رو نگه دار نذار عشقمون بمیره / نذار ضربه های ساعت ، منو از تو پس بگیره
عقربک های زمونه ، خستگی سرش نمیشه / نگو برمیگردی فردا دل که باورش نمیشه . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي
گفت بنویس میمانم ، نوشتم میروم ، این غلط املائی مرا ویران کرد
و حالا باید روزی 100 مرتبه از روی تنهائی بنویسم . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي
چه زیباست نوشتن ، وقتی میدانی او میخواند
چه زیباست سرودن ، وقتی میدانی او میشنود
و چه زیباست دیوانگی به خاطر او ، وقتی میدانی او میبیند . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي
با آبی عشق پر کشیدن زیباست / در لحظه غم ، تو را سرودن زیباست
منظورم از این ترانه میدانی چیست ؟ / یعنی که همیشه با تو بودن زیباست . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي
مینویسم ( د ی د ا ر )
تو اگر با من و دلتنگ منی ، یک به یک فاصله ها را بردار . . .

برگرفته از
 سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي
عشق یعنی با غم الفت داشتن / سوختن با درد نسبت داشتن
عشق در یک جمله یعنی انتظار / انتظار روز رجعت داشتن . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي
خواهم ز خدا که بی وفایم نکند / غرق گناهم ولی رهایم نکند . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي
عشق را وارد دعای خود کن ، زیرا دعا زیباترین گفتگوی عاشقانه با خداست . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام
 اس هاي
کسی آرام میآید نگاهش خیس عرفان است
قدم هایش پر از معنا ، دلش از جنس باران است
کسی فانوس بر دستش ، بسان نور میآید . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي
نه یادم میکنی نه میروی یاد / به نیکی باد یادت ای پریزاد
مرا کردی تو ای دوست فراموش / فراموشی ست رسم آدمیزاد . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي
دوستان خرده گرفتند که چرا دل به تو دادم / باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرائی ؟!؟

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي
سحر که برگ گل تر شد ز شبنم / نسیم ، آهسته زلفش ریخت بر هم
بیاور عطر زلفش سوی فایز / مرا فارغ کن از غم های عالم . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي
همه با یار خوشند و ما به غم یار خوشیم
کار سختی است ولی ما به همین کار خوشیم . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي
ای کاش دلم اسیر و بیمار نبود / دربند نگاه او گرفتار نبود
من عاشق و او ز عشق من بی خبر است / ای کاش دل و دلبر و دلدار نبود . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي
اندر دل من بدین عیانی که توئی / وز دیده من بدین نهانی که تویئ
وصاف تو را وصف نداند کردن / تو خود به صفات خود چنانی که توئی . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي
در عشق تو از بس که خروش آوردیم / دریای سپهر را به جوش اوردیم
چون با تو خروش و جوش ما در نگرفت / رفتیم و زبان های خموش آوردیم . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي
عاقبت یک روز مغرب محو تماشای مشرق میشود
عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق میشود
شرط میبندم زمانی که نه زود است و نه دیر
مهربانی حاکم کل مناطق میشود . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي
اوج نیازم در به در نگاهته / آرامش درون من دیدن روی ماهته . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي
بیا ای گل که از روی چون گلت در بهار من پیدا شد
بیا کز بوی تو ای گل هزار انگیزه پیدا شد . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

در اوج یقین اگر چه تردیدی هست / در هر قفسی کلید امیدی هست
چشمک زده ستاره در شب یعنی / تو چمدان ماه ، خورشیدی هست . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

امروز مرا بخوان که فردا دیر است / این خواب عجیب ما چه بی تعبیر است
فردا که ببینمت دگر عشقی نیست / فردا دل من از آشنائی سیر است . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

به شب نالم ، شب شبگیر نالم / گهی از بخت بی تدبیر تالم
بنالم چون پلنگ تیر خورده / گهی چون شیر در زنجیر نالم . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن
 اس ام اس هاي

هزار گل تقدیم به آینه شکسته ای که لبخند تو تو را هزار بار تکرار میکند . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

ادبیات عشق :
جذاب ترین کلمه : آشنائی
متین ترین کلمه : دوستی
آرام بخش ترین کلمه : محیت
پاک ترین کلمه : وجدان
تلخ ترین کلمه : تنهائی
زشت ترین کلمه : خیانت
سخت ترین کلمه جدائی
و زیباترین کلمه : تو . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

به سه دوست صمیمی میگم که تحویلت نگیرن !
غم و حسرت و نتهائی . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

عشق اگر عشق تو و عاشق اگر من باشم
آنچه هرگز نرسد ، روز جدائی باشد . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

بی دل و خسته در این شهرم و دلداری نیست
غم دل با که توان گفت که دلداری نیست
رو مداوای خود کن ای دل از جای دگر
کندر این شهر طبیب دل بیماری نیست . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

٫٬¤×،٪×()٫¤٪×،٬٬<>>؛:*
میدونی این یعنی چی !؟
یعنی به طور عجیبی دوست دارم !
برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي
اي دوست دلت هميشه زندان من است
آتشكده عشق تو از آن من است
آن روز كه لحظه وداع من و توست
آن شوم ترين لحظه پايان من است

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

اشكي كه بي‌صداست پشتي كه بي‌پناست دستي كه بسته است پايي كه خسته است دل را كه عاشق است حرفي كه صادق است شعري كه بي‌بهاست شرمي كه آشناست دارايي من است ارزاني شماست

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم

برگرفته از سايت
 كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن…! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند…! و تو… هيچ وقت او را نديده اي

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

آرزوم بي تو محاله لحظه هام بي تو سواله

بي تو مقصد خيلي دوره راه عشقم بي عبوره

من نمي خوام تو خيالم بگمت عاشقت هستم

دوست دارم که راستي راستي حس کنم تو رو تو دستم

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

عشق بها دارد ... من و تو بودیم و یک دریا عشق ، حالا من هستم یک دنیا اشک ... آری ... عشق بها دارد !!!

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

چه زيباست بخاطر تو زيستن وبراي تو ماندن وبه پاي تو سوختن وچه تلخ وغم انگيز است دور از تو بودن براي تو گريستن وبه عشق ودنياي تو نرسيدن ای كاش ميدانستي بدون تو وبه دور از دستهاي مهربانت زندگي چه ناشكيباست

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

می دانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناوادنهای چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

شنيدم که شمشير يکي را دوتا مي کند بنازم به شمشيرعشق که دوتا رايکي مي کند .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

ما هميشه صداهاي بلند را ميشنويم، پررنگ ها را ميبينيم، سخت ها را ميخواهيم. غافل ازينکه خوبها آسان ميآيند، بي رنگ مي مانند و بي صدا مي روند

برگرفته
 از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

دلیل آفرینش انسان عشق بود وخدا انسان را عشق افرید چون عشق بود و در قلب انسان عشق را نهاد تا عشق شود پس باید قدر ایننعمت الهی (قدرت عشق) را دانست

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

هرگز براي عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهي در انتهاي خارهاي يک کاکتوس به غنچه اي مي رسي که ماه را بر لبانت مي نشاند

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

زندگی مثل یه جاده است ، من و تو مسافراشیم ، قدر لحظه ها رو بدونیم ، ممکنه فردا نباشیم .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج!!

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

دوستت دارم اما نه به اندازه ي بارون ، چون يه روز بند مياد . دوستت دارم اما نه به اندازه ي برف ، چون يه روز آب مي شه . دوستت دارم اما نه به اندازه ي گل ، چون يه روز پژمرده مي شه . دوستت دارم به اندازه ي دنيا ، چون هيچ وقت تموم نمي شه

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

هیچ وقت گریه نکن چون هیچکس لیاقتش رو نداره ! اون کسی هم که داره طاقتش رو نداره !
برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي
سلامتي اوني که دوسش دارمو نميدونه

سلامتي اوني که دوسم داره و نميدونم

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

اي آسمان به سوز دل من گواه باش
كز دست غم به كوه و بيابان گريختم‎ ‎داري خبر كه شب همه شب دور از آن نگاه
مانند شمع سوختم و اشك ريختم؟

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

با خون غم نوشتم غربت مکان ما نيست / از ياد بردن دوست ، هرگز کار ما نيست . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي


زنده باد آن کس که گاهي يادي از ما ميکند / از خجالت ما غريبان را غرق دريا ميکند

حال ما ميپرسد و از مهرباني هاي خود / اين دل رنجور ما را عطر گل ها ميکند . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

جفايت با وفايت هر دو نيکوست / تو را هر جا که باشي دارمت دوست . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

گويند سلام طلائي ترين کليد براي صعود به تالار آشنائي هاست

پي صميمي ترين سلام تقديم تو باد . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي


زدي تيري به قلبم رد نکردم / جدائي را تو کردي ، من نکردم . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي


در انتظار ديدنت به دشت غم نشسته ام / رها نکن دل مرا بيا که دل شکسته ام . . .
برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي


شايد نشود به گذشته بازگشت و يک آغاز زيبا ساخت ، ولي ميشود هم اکنون

آغاز کرد و يک پايان زيبا ساخت . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

مرا از ياد ميتواني ببري ، اما از خاطر من نميتواني بروي . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

به دريائي گرفتارم که موجش عالمي دارد / که من با دل و دريا و موجش عالمي دارم . . .
برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي


يادت هميشه سبز است در خلوت خيالم / خوبم به خوبي تو ، هرچند نپرسي حالم . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي


يک نخ از جامه ارحام تو ما را کافيست / رشته مهري از آن عالم بالا کافيست

گر راضي شوي از من ، همه روزم به شادابي ست / گر نامه ام شود از سوي تو امضا کافيست

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي


در غمگين ترين لحظات زندگيم شادم که کسي نميداند که چقدر غمگينم . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

زندگي چيدن سيبي است که بايد چيد و رفت / زندگي تکرار پائيز است بايد ديد و رفت . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي


شلوار چهار سالگيت رو بپوش ! ببين چقدر تنگ شده برات

اندازه همون دلم تنگ شده برات !

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس
 هاي

يه زغال بر ميدارم و دورت ميکشم و مينويسم
اين بي معرفت دنياي منه !

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

عصري است غروب آسمان دلگير است ، افسوس براي دل سپردن دير است
هر بار بهانه اي گرفتيم و گذشت ، عيب از من و توست ، عشق بي تقسير است

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

بر سنگ مزارم بنويسيد
اشفته دلي خفته در اين خلوت خاموش / او زاده غم بود که از خاطر دوستان گشت فراموش . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

هر دو بالم را شکستي باورم را پس بده / مانده خالي خالي هستي ام را پس بده
دفتر شهر را پر پر کن اما خوب من / اشک هاي بيت بيت دفترم را پس بده

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

به کم نور ترين ستاره ها قانع باش ، چرا که چشم همه به سوي پر نور ترين ستاره هاست

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

نه از قايق نه از قايق مينويسم ، نه از زخم شقايق مينويسم
به ياد لحظه هاي با تو بودن ، به ياد آن دقايق مينويسم . . .
برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي


محبوب ترين فرد کسي است که هم خود با نشاط است
هم به ديگران نشاط ميبخشد . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

در تنور عاشقي سرد مکن ، در مقام عشق نامردي مکن
حرف مردي ميزني مردانه باش ، در سراي عاشقي افسانه باش . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

سکوت يعني يه حرف که رو دلمه ، يه اسم که رو لبمه ، يه شرم که تو چشامه
و يه ارزو که تو قلبمه ، سکوت يعني .......

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

اين اس ام اس رو ميفرستم براي همه خوب ها که سخت مشغول شطرنج
زندگي هستند و نميدونند که ما ، مات رفاقتشون هستيم . . .

برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

بگذار نگاهت را لمس کنم
.
عاشق حرير مخملي نگاهتم
.
باران نگاهت از ابر تنم ميريزد
.
ماه يادگار نيم رخ توست
برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي

تکرار همه چيز توي دنيا , خسته کننده است
اما تو مثل نفسي
تکرارت تضمين زندگي منه
برگرفته از سايت كوچولو *** براي خواندن اس ام اس هاي


عشق يعني اينکه وقتي ميخواي برسونيش ? راديو پيام رو روشن کني
و ببيني کدوم مسير پر ترافيک تره !

ازدواج به سبك شخصیت كارتونی شرك

اخیرا زوجی در انگلستان با لباس و آرایشی شبیه به شرك و پرنسس فیونا به عقد هم درآمدند. آرایش این زوج 3 ساعت طول كشیده است. در مراسم ازدواج این زوج، 100 نفر حضور داشتند كه آنها هم با پوشیدن لباس های شخصیت های كارتون شرك در جشن این زوج شركت كردند و عروس و داماد را همراهی می كردند.

كریستین انگلند 40 ساله(Christine England)،اخیرا با نامزد 44 ساله اش كیت گرین(Keith Green) ازدواج كردند. كریستین در این باره می گوید این ایده ابتدا به ذهن من رسید زیرا كیت واقعا شبیه شرك بود و كیت افزود : چه كسی فكر می كنه كه بتونه شبیه یك دیو به نظر برسه ؟ برایم بسیار عجیب بود ولی واقعا لذتبخش هم بود !


 لطفا تا باز شدن كامل عكسها شكیبا باشید
در صورتی که هر یک از عکس ها باز نشد بر روی آن راست کلیک کرده و گزینه Show Picture را انتخاب كنید

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


 

شوق دیدار به سبک دوستداران كامپیوتر و اینترنت و چت

شعر یا ترانه ای رو كه در این ایمیل ملاحظه خواهید كرد با تاثیر پذیری از شعر معروف "كـوچـه" یا "بی تو مهتاب شبی ..." سروده ی "زنده یاد فریدون مشیری" به سبكی جدید و با سلایق دوستداران كامپیوتر و اینترنت و چت و از اینجور چیزا البته بصورتی طنز گونه بازنویسی شده كه در نوع خودش بسیار زیباست. توصیه می كنم با همون آهنگ "كـوچـه" شعر رو تا آخر دنبال كنید ولی خیلی مراقب خودتون باشید ...
 

شوق دیدار

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بی تو On line شبی باز از آن Room گذشتم
همه تن چشم شدم . دنبال ID ی تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از Case وجودم
شدم آن User دیوانه که بودم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

وسط صفحه Room , Desktop یاد تو درخشید
Ding صد پنجره پیچید
شکلکی زرد بخندید
یادم آمد که شبی با هم از آن Chat بگذشتیم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


Room گشودیم و در آن PM دلخواسته گشتیم
لحظه ای بی خط و پیغام نشستیم
تو و Yahoo و Ding و دنگ
همه دلداده به یک Talk بد آهنگ

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

Windows و Hard و Mother Board
همگی دست برآورده به Keyboard
تو همه راز جهان ریخته در طرز سلامت
من بدنبال تو و معنی درك کلامت

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

یادم آمد که به من گفتی از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این Room نظر کن
Chat آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به Email ی نگران است

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

باش فردا که PM ات با دگران است
تا فراموش کنی چندی از این Log Out , Room کن
باز گفتم حذر از Chat ندانم
ترک Chat کردن هرگز نتوانم نتوانم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

روز اول که Email ام به تمنای تو پر زد
مثل Spam تو Inbox تو نشستم
تو Delet کردی ولی من نرمیدم نه گسستم
باز گفتم که تو یک Hacker و من User مستم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

تا به دام تو درافتم همه Room ها رو گشتم و گشتم
تو مرا Hack بنمودی . نرمیدم . نگسستم
Room ی از پایه فرو ریخت
Hacker ی Ignor تلخی زد و بگریخت

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

Hard بر مهر تو خندید
PC از عشق تو هنگید
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگرهم
نگرفتی دگر از User آزرده خبر هم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

نکنی دیگر از آن Room گذر هم
بی تو اما به چه حالی من از آن Room گذشتم

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org
 

عشق باور نکردنی یک زن و مرد! (+عکس)


می چان که به عقد یوسف درآمده است نام مریم را برای خود برگزیده است.
یوسف آی می‌گوید: شش ماه با هم از طریق اینترنت صحبت کردیم. در همان صحبت اول عاشقش شدم و او را به روستایمان دعوت کردم. به خانواده‌ام همیشه می‌گفتم می چان می‌آید در حالی که آنها باور نمی‌کردند، اکنون هردو خوشبخت هستیم چرا که عاشق هم هستیم.
 
 
دختر تایوانی به عشق جوان روستایی، از شرق آسیا به ترکیه آمد و اکنون هر دو در روستای یوسف آی به انتظار روز عروسی خود هستند.
یوسف آی، معلول ۳۵ ساله از طریق یک سایت مخصوص معلولان با می چان وانگ تایوانی آشنا شد و در حالی که هیچکدام نمی‌توانستند به زبان هم صحبت کنند به هم علاقمند شدند.
 

عشق مرز و محدودیت نمی‌شناسد. جوان معلول ترکیه ای اهل روستایی در ترابوزان که از طریق اینترنت با یک دختر تایوانی آشنا شده است به دنبال ازدواج با وی می‌باشد.
 
گردآوری: گروه سرگرمی سیمرغ
منبع: trtpersian.com
 

تنها کشوری که زنان چند شوهر قانونی دارند!

تنها کشوری که زنان چند شوهر قانونی دارند! 
 

به گزارش ایونا ، تبت تنها كشوري است كه در آنجا بعضي از زنان چند شوهر قانوني دارند و اين كار را به اصطلاح علمي Polyandry مي نامند از آنجا كه اطمينان داشتيم هيچ چيز در جهان بي دليل نيست مانند هميشه دست به دامن تحقيق زديم تا واقعيت اين كار را درك كنيم ، پس از تحقيق طولاني متوجه شديم تنها دليل اين كار مشكلات اقتصادي است و دو دليل برايمان آوردند .

21.jpg

 

دليل اول : پدري كه چهار فرزند دارد ، يكباره يك دختر را به عقد چهار پسرش در مي آورد و البته طبق قراردادي كه دارند زن مذبور هر شب يا هر هفته را با يكي از برادران بسر مي برد ، با اين كار اولا پدر اجازه نمي دهد كه اساس خانواده اش گسيخته شود بلكه بالعكس وجود زن واحد سبب اتحاد آنان مي گردد و همه پروانه سان دور يك چراغ پرواز مي كنند ، ثانيا ثروت پدر كه از همه مهمتر است پراكنده نمي شود و به هدر نمي رود .


دليل دوم : اگر همان پدر در مدت يكسال چهار دختر را براي چهار فرزندش عقد كند و زنان مذبور جداگانه باردار شوند ، در مدت يكسال يك خانواده چهار نفري ، دوازده نفر خواهد شد . اما چون زمين تبت زياد حاصلخيز نيست و مواد غذايي محدود است ، مي كوشند كه از توليد نسل تا جائيكه مقدور مي باشد جلوگيري كنند و با اين كار جمعيت تبت را هميشه به همان اندازه اي كه هست حفظ كنند . ما پس از شنيدن اين دلايل به مردم تبت لقب مناسبي داديم ، لقبي كه از هر جهت در خور آنهاست(اكونوميست هاي متفكر) !

و در آخر اين سئوال برايمان پيش آمد كه اين جا چه بلايي به سر فرزندان مي آورند و فرزندي كه از يك زن واحد بوجود مي آيد مال كدام برادر است ؟ معلوم شد كه اولاد اول به برادر بزرگتر تعلق خواهد داشت و به همين قياس فرزندان بعدي به برادران كوچكتر خواهد رسيد .

بچه ها به ترتيب تعلق به برادر بزرگتر پدر و به بقيه عمو مي گويند .

زن تبتي يكي از شوهران خود را براي كار در مزرعه راهي مي كند .

عشق گمشده




اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, لباسهام رو عوض کردم و بعد بهش گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک می ریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشق مون اومده و چرا؟ اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم"دوی" شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم. من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم.

 اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

 

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بالاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.
 
اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه! این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که به یاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرم و راه ببرم.
خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم. وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای "دوی"تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره.
 مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعیین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم. هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم.
 
پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره. جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود 10متر مسافت رو طی کردیم.
 اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو! نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.
روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو استشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم. متوجه شدم که اثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چشماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود! برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟! روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم.
 این زن, زنی بود که 10 سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره. من راجع به این موضوع به "دوی" هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عضله هام قوی تر شده.
 همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند. و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم.
 پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزء شیرین زندگی اش شده بود. همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم.

 
همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم. انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد.
پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم: من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم. اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.
 "دوی" در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمی کنی تب داشته باشی؟ من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.
به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم. زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.
من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. "دوی" انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت. من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم.
یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟ و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم: از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم,
 تو روبا پاهای عشق راه می برم,
 تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه...