زن میزبان:بفرمایین...بفرمایین...از این بخورین...از اون بخورین....تعارف نکنین...

مرد میزبان:خب چه خبرا؟(یواشکی به مرد میهمان)کانالهای مولتی ویژن باز نشده؟نه؟؟حیف!!.

پسر میزبان (به پسر میهمان):چیکار کردی بالاخره؟...اومد یا نه؟

پسر میهمان:(با افتخار) هیس...آره...بالاخره بردمش.......حالا بعد مفصل برات میگم.

زن میزبان: بفرمایین...بفرمایین....از این بخورین...از اون بخورین....تعارف نکنین...

زن میهمان:سعید خاله جون برات یه دختر دیدم مثل ماه شب چهارده

سعید:خاله جون ماه شب چهارده که پر از لکه هست.

(همه می خندند)

زن میهمان: بابا نداره....مامانشم خیلی خوش تیپه.کلی هم پولدارن...فقط یه خواهر داره.

مرد میزبان:...اِ؟؟؟جدی؟چه خوب!!!سعید باباجون قبول کن ،بعد من و تو با هم کنار میاییم

(همه می خندند)

مرد میهمان:انگار امشب بساط پهن نیست؟

مرد میزبان:سعید...برو از توی یخچال بیار...یه کم ماست و خیار هم درست کن بیار.

زن میزبان: بفرمایین...بفرمایین...از این بخورین...از اون بخورین....تعارف نکنین...

زن میهمان: (به زن میزبان)میگم واقعادختر فریده خانم روی هر چی دختر بوده رو سفید کرد...خب بگو دختر شوهر گیرت نیومد که نیومد.رفتی زن مرد زن و بچه دار شدی که چی بشه؟؟آخرالزمون شده!!!!

زن میزبان:مامان میترا...مرد باید خودش خوب باشه...(آرام )دیگه مثل شوهرهای من و تو پیدا نمیشه...

مرد میزبان: ( به مرد میهمان)فیلم این دخترا رو که توی مدرسه میرقصن دیدی؟...ندیدی؟...بلوتوثت رو روشن کن ...عجب حور و پریهایی هستند.

پسر میهمان: (به پسر میزبان)راستی اگه بابات رسیور رو قفل کرده بگو تا سه سوت بازش کنم.

زن میزبان: بفرمایین...بفرمایین...از این بخورین...از اون بخورین....تعارف نکنین...


روزانه چقدر از وقت ما برای پرداختن به مسائلی می گذره که نه تنها کمکی به رشد شخصیتمون نمی کنه و نه تنها گره ای از کار کسی باز نمیکنه،بلکه ما رو دور خودمون می پیچونه.اونقدر که سالهای سال از همه دنیا عقب می افتیم.


مهران مقدر