داستان راهب
| ||
. . . . . . . . .. . .....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید لطفا به من بدو بیراه نگید؛ خودمم دارم دنبال اونی كه اینو برای من فرستاده می گردم تا حقشو كف دستش بگذارم |
| ||
. . . . . . . . .. . .....اما من نمی توانم بگویم او چه چیزی پشت در دید ، چون شما راهب نیستید لطفا به من بدو بیراه نگید؛ خودمم دارم دنبال اونی كه اینو برای من فرستاده می گردم تا حقشو كف دستش بگذارم |
.:: اطلاعاتی در مورد تزریق واکسن آنفولانزا ::.
| این واکسن بهترین روش برای پیشگیری از ابتلا به آنفولانزا است. البته نه آنفولانزای نوع A یا همان آنفولانزای خوکی که اخیرا شیوع پیدا کرده. منظور همان آنفولانزایی هست که نشانه هایی از سرماخوردگی را دارد. بهترین زمان برای دریافت واکسن: به دلیل اینکه فصل آنفولانزا معمولا از ابتدای مهر ماه شروع می شود و تا پایان اردیبهشت ماه آینده ادامه می یابد، بهترین زمان برای دریافت واکسن ماه مهر و آبان می باشد. با این حال می توان در ماه آذر و حتی دیرتر هم اقدام کرد، اگر چه اقدام سریعتر می تواند برای پیشگیری موثرتر باشد. نحوه عملکرد واکسن ها: واکسن باعث تولید آنتی بادی در بدن می شود. این آنتی بادی، پیشگیری لازم را در مقابل ویروس آنفولانزا فراهم می کند. این عکس العمل آنتی بادی ممکن است در بعضی افراد ایجاد خستگی و درد ماهیچه ای کند. هر سال، واکسن آنفولانزا حاوی چند نوع متفاوت از ویروس است. ویروس هایی که به نظر محققان ممکن است در آن سال تاثیر بیشتری داشته باشند. اگر انتخاب این ویروس ها صحیح باشد می توان گفت که واکسن 70 تا 90% در پیشگیری از آنفولانزا برای افراد زیر 65 سال مفید است. چه کسانی باید واکسن را دریافت کنند؟ واکسن آنفولانزای سالانه برای هر فردی که می خواهد احتمال ابتلا به بیماری را در خود کاهش دهد پیشنهاد می شود. با این حال این واکسن به خصوص برای افراد مستعد ابتلا به انفولانزا توصیه می شود. مثل افراد مبتلا به ذات الریه. سایر افراد مستعد ابتلا به آنفولانزا عبارتند از : همه کودکان 6 تا 18 سال افراد 50 سال و بیشتر زنانی که قصد دارند در فصل آنفولانزا باردار شوند افرادی که در آسایشگاهها و بیمارستان ها کار می کنند بزرگسالان مبتلا به امراض مزمن قلبی و ریوی مثل آسم و یا هر بیماری که سیستم ایمنی را ضعیف کرده است تمیز کارهای منزل و مراقبین نوزادان زیر 6 ماه (نوزادان در این سن برای دریافت واکسن خیلی جوان هستند) تمام افرادی که در تماس با افراد مستعد آنفولانزا هستند مثل کارکنان بیمارستان و ... چه کسانی نباید این واکسن را دریافت کنند؟ طبق گفته مرکز پیشگیری و کنترل بیماری این افراد عبارتند از : همه افرادی که عکس العمل آلرژیک نسبت به آمپول آنفو لانزا داشته اند همه کسانی که نسبت به تخم مرغ آلرژی دارند افرادی که 6 هفته بعد از دریافت واکسن آنفولانزا دچار سندرم GUILLIAN-BARRE (نوعی بیماری فلج کننده شدید، که در آن سیستم ایمنی بدن به سیستم اعصاب حمله می کند) شده اند. بعضی از تاثیرات جانبی واکسن آنفولانزا: ممکن است بعد از دریافت واکسن در محل بازو دچار درد و تورم شوید. بعضی از افراد ممکن است دچار علائم شبیه سرماخوردگی مثل فن فن کردن، سردرد، آب ریزش بینی، درد گلو، سرفه و بدن درد (یک تا دو روز بعد از دریافت واکسن) شوند. در بعضی از موارد نیز ممکن است فرد تب خفیف کند. |
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|

BMW : Brings Me Women
FIAT : Failure in Italian Automotive Technology
FORD : For Only Rough Drivers
HYUNDAI : Hope You Understand Nothing's Drivable And Inexpensive
VOLVO : Very Odd Looking Vehicular Object
PORSCHE : Proof Of Rich Spoiled Children Having Everything
KIA : Kills In Accidents
OPEL : Old People Enjoying Life
TOYOTA : The One You Only Trust, Always
GOLF/GTI : Girls Only Love Fun / Get Them Inside
HONDA : Hanged Over, Now Driving Away
NISSAN : Naughty,Intelligent,Sexy,Soothing And NIIIIIIIIIICE !!!!!
- پيش غذ : سوپ گوشواره
مواد لازم :
نخود : 1 لیوان
گوشت چرخ کرده : 300 گرم
قلم گوساله : 1 عدد کوچک
جعفری و گشنیز : به مقدار لازم
پیاز : 1 عدد
ماکارانی گوش ماهی : به مقدار لازم
رب ونمک وفلفل : به مقدار لازم
سیر کوبیده شده : 5 حبه
سرکه سفید : 1 لیوان
آرد : 1 قاشق غذاخوری
طرز تهیه :
نخود را با قلم بار کرده تا بپزد - پیاز را با کمی روغن سرخ کرده و بعد گوشتهای قلقلی شده رادرون آن سرخ کرده و رب را اضافه میکنیم و 1 قاشق آرد را هم می افزائیم بعد نخود وآب قلم را داخلش می ریزیم و میگذاریم جا بیفتد بعد سبریهای گفته شده را ریز کرده وداخلش میریزیم همچنین ماکارونی ها را تا کاملا بپزد وقتی که سوپ کاملا جا افتاد آماده خوردن است توجه داشته باشید که چاشنی این سوپ سیر وسرکه است که باید سیرهای کوبیده را درون سرکه از 3 ساعت قبل ریخته تا کاملا تندی سیر به سرکه برسد بعد به میزان دلخواه درون سوپ ریخته ومیل نمائید.
غذاي درخواستي : ماهي سرخ شده
مواد لازم :
آرد نخود : 100 گرم
زنجبیل نرم شده : 1 قاشق چایخوری
سیر تازه کوبیده شده : 1 قاشق چایخوری
پودر فلفل قرمز : 2 قاشق چایخوری
نمک : 1 قاشق چایخوری
زردچوبه : 2/1 قاشق چایخوری
فلفل سبز تازه : 2 عدد ریز شده
آب : 300 میلی لیتر/ 1و 4/1 لیوان
ماهی روغنی : 1 کیلوگرم
روغن : 300 میلی لیتر
برگهای تازه گشنیز ریز شده
برنج پخته شده برای صرف
مواد لازم برای تزئین :
دو عدد لیموی تکه شده،6 عدد فلفل سبز از وسط بریده شده
طرز تهیه :
1. آرد را در کاسه بزرگی ریخته زنجبیل،سیر،پودر فلفل قرمز،نمک و زردچوبه را به آن اضافه کرده و خوب با هم مخلوط می کنیم.
2. فلفل سبز و گشنیز را به آن افزوده و به هم می زنیم تا مخلوط شود.
آب را به تدریج به آن اضافه کرده و کاملا به هم بزنید تا خمیر نسبتا کلفتی بدست آید. سپس آنرا کنار بگذارید.
4. از یک چاقوی تیز استفاده کرده و ماهی را به هشت قسمت تقسیم کنید.
5. تکه های ماهی را به دقت در خمیر بغلتانید بطوری که تمام اطراف ماهی به آن آغشته شود. خمیرهای اضافی را از ماهی پاک کنید.
6. روغن را در ماهیتابه گرم کنید. ماهی را به آن افزوده و با شعله ملایم سرخ کنید. هر تکه را یک بار برگردانید تا دو طرف آن پخته و طلایی شود.
7. پس از پختن ماهی را در ظرف بکشید و آن را با حلقه های لیمو و فلفل سبز تزئین کنید و با برنج پخته صرف کنید.
غذاي سر آشپز : پيتزا قلب

مواد لازم براي تهيه خمیر :
آرد سفید : 5 لیوان
روغن مایع : 2/1 لیوان
آب : 2 لیوان
خمیرفوری : 2 قاشق غذاخوری
شیرخشک : 4 قاشق غذاخوری
شکر : 4 قاشق غذاخوری
بیکینگ پودر : 2/1 قاشق غذاخوری
نمک : 1 قاشق غذاخوری
مواد لازم براي روی پیتزا :
سس کچاپ
پودر سیر
پودر آویشن
سوسیس و کالباس خرد شده
فلفل دلمه سبز
زیتون سیاه خرد شده
پنیرپیتزای رنده شده
قارچ خرد شده
طرز تهیه :
1. ابتدا روغن+خمیرفوری+شیرخشک+شکر+بیکینگ پودر+نمک را با هم خوب مخلوط می کنیم.
2. آرد را کم کم به مواد اضافه کرده و آب را هم به آن اضافه می کنیم تا وقتی که خمیر صاف و یکدست شود و بدست نچسبد. خمیر را خوب با دست ورز می دهیم.
3. خمیر را به مدت دو ساعت در جای گرمی قرار می دهیم تا ور بیاید و مقدار خمیر تقریبا دو برابر شود.
4. ظرف مخصوص فر را چرب کرده آرد می پاشیم سپس به اندازه گلوله ای از خمیر برداشته و در ظرف به شکل قلب باز می کنیم.
5. روی خمیر را سس کچاپ ریخته و با قاشق تمام سطح خمیر را با سس می پوشانیم سپس روی سس را پودر سیر می زنیم.
6. سوسیس و کالباس رنده شده را روی خمیر می پاشیم سپس قارچ خرد شده را هم روی مواد می ریزیم. فلفل دلمه ای را به صورت خلال ریز خرد می کنیم و روی مواد می ریزیم.زیتون سیاه را هم ریز کرده روی مواد می پاشیم و در آخر کمی پودر آویشن روی مواد می پاشیم.
7. پیتزا را با حرارت 180 درجه سانتیگراد ابتدا به مدت 20 دقیقه با حرارت پایین می پزیم و پس از اینکه پف کرد 10 تا 15 دقیقه با حرارت بالا می پزیم.
8. پیتزا را از فر خارج کرده روی تمام سطح آن پنیر می پاشیم و سپس ظرف را در فر می گذاریم تا پنیر با حرارت آب شود و روی آن طلایی رنگ شود.
دسر : كيك ترد ( ارسال شده توسط خانم ساناز كريمي )

مواد لازم :
1/2 پیمانه روغن ترد کننده شیرینی
1 پیمانه شکر
2 پیمانه آرد
1 ق چایخوری جوش شیرین
1/2 ق چایخوری نمک
1 پیمانه دوغ
خاک قند
طرز تهيه :
در یک کاسه بزرگ ، روغن و شکر را هم بزنید تا نرم و پفی شود.مواد خشک را با هم ترکیب کنید ( نمک، جوش شیرین و آرد )و به کرمی که بدست آورده اید اضافه کنید. دوغ را هم به تدریج بیفزایید و بعد از هر افزایش مواد را خوب هم بزنید.سپس مواد را در یک قالب گرد 9 اینچی که چرب شده است بریزید ودر فر با درجه 375 به مدت 35 دقیقه بپزید.بعد از اینکه از فر در آوردید 10 دقیقه صبر کنید تا خنک شود سپس از قالب بیرون آورید و با خاکه قند تزئین کنید.
و اما طرز تهيه شله زرد به درخواست شما :

مواد لازم :
برنج : يك پيمانه
آب : 10 پیمانه
شکر : 3 پیمانه
گلاب : يك چهارم پيمانه
خلال بادام : 10 گرم
زعفران : به مقدار لازم
روغن مایع : 3/1 پیمانه
پودر نارگيل خلال پسته و دارچين براي تزيين
طرز تهيه :
ابتدا برنج را همراه آب و روغن به مدت دو الي سه ساعت پخته طوريكه كاملا له شود (گل) سپس شكر را اضافه كرده به مدت 45 دقيقه ريز بجوشد .گلاب و زعفران و خلال بادام را اضافه كرده به مدت15 دقيقه درب قابلمه را گذاشته تا دم بكشد. تا گرم است در ظرف مي كشيم سپس موقعي كه خنك شد روي آن را كمي روغن ماليده و با دارچين ريخته و خلال و پودر نارگيل تزيين مي كنيم.
شقايق بالندري
پسر لقمان گفت اي پدر ما يک خانواده بسيار فقير هستيم چطور من مي توانم اين کارها را انجام دهم؟
لقمان جواب داد:
اگر کمي ديرتر و کمتر غذا بخوري هر غذايي که مي خوري طعم بهترين غذاي جهان را مي دهد.
اگر بيشتر کار کني و کمي ديرتر بخوابي در هر جا که خوابيده اي احساس مي کني بهترين خوابگاه جهان است
و اگر با مردم دوستي کني، در قلب آنها جاي مي گيري و آن وقت بهترين خانه هاي جهان مال توست
مردي در کنار ساحل دورافتاده اي قدم ميزد. مردي را در فاصله دور مي بيند که مدام خم ميشود و چيزي را از روي زمين بر ميدارد و توي اقيانوس پرت ميکند. نزديک تر مي شود، ميبيند مردي بومي صدفهايي را که به ساحل ميافتد در آب مياندازد.
- صبح بخير رفيق، خيلي دلم ميخواهد بدانم چه ميکني؟
- اين صدفها را در داخل اقيانوس مي اندازم. الآن موقع مد درياست و اين صدف ها را به ساحل دريا آورده و اگر آنها را توي آب نيندازم از کمبود اکسيژن خواهند مرد.
- دوست من! حرف تو را مي فهمم ولي در اين ساحل هزاران صدف اين شکلي وجود دارد. تو که نميتواني آنها را به آب برگرداني خيلي زياد هستند و تازه همين يک ساحل نيست. نمي بيني کار تو هيچ فرقي در اوضاع ايجاد نميکند؟
مرد بومي لبخندي زد و خم شد و دوباره صدفي برداشت و به داخل دريا انداخت و گفت:
"براي اين يکي اوضاع فرق کرد… !"
مايكل، راننده اتوبوس شهري، مثل هميشه اول صبح اتوبوسش را روشن كرد و در مسير هميشگي شروع به كار كرد. در چند ايستگاه اول همه چيز مثل معمول بود و تعدادي مسافر پياده مي شدند و چند نفر هم سوار مي شدند. در ايستگاه بعدي، يك مرد با هيكل بزرگ، قيافه اي خشن و رفتاري عجيب سوار شد..
او در حالي كه به مايكل زل زده بود گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!» و رفت و نشست.
مايكل كه تقريباً ريز جثه بود و اساساً آدم ملايمي بود چيزي نگفت اما راضي هم نبود. روز بعد هم دوباره همين اتفاق افتاد و مرد هيكلي سوار شد و با گفتن همان جمله، رفت و روي صندلي نشست و روز بعد و روز بعد...
اين اتفاق كه به كابوسي براي مايكل تبديل شده بود خيلي او را آزار مي داد. بعد از مدتي مايكل ديگر نمي تواست اين موضوع را تحمل كند و بايد با او برخورد مي كرد. اما چطوري از پس آن هيكل بر مي آمد؟ بنابراين در چند كلاس بدنسازي، كاراته و جودو و ... ثبت نام كرد. در پايان تابستان، مايكل به اندازه كافي آماده شده بود و اعتماد به نفس لازم را هم پيدا كرده بود.
بنابراين روز بعدي كه مرد هيكلي سوار اتوبوس شد و گفت: «تام هيكل پولي نمي ده!»
مايكل ايستاد، به او زل زد و فرياد زد: «براي چي؟»
مرد هيكلي با چهره اي متعجب و ترسان گفت: «تام هيكل كارت استفاده رايگان داره.»
پيش از اتخاذ هر اقدام و تلاشي براي حل مسائل، ابتدا مطمئن شويد كه آيا اصلاً مسئله اي وجود دارد يا خير!
جمله روز : کسی که دارای عزمی راسخ است جهان را مطابق میل خویش عوض می کند . گوته
|
| |
|
:: نوعی دیگر
زندگی برایم تیره و تار شده بود! حتی دیگر قادر به تشخیص افرادی که می شناختم نبودم، درخت ها و گل ها هم دیگر به نظرم زیبا نمی آمدند، به هر جا نگاه می کردم همه چیز برایم نا مفهوم بود، سرم مدام گیج میرفت و درد عجیبی در آن می پیچید.
تا اینکه پیش دکتر رفتم و عینکم را عوض کردم.
::بچه های خوب
آره فبول داریم. ما بچه های خوبی واسه بابامون نبودیم. اون رو گذاشته بودیم خونه سالمندان و دیر بهش سر می زدیم، هرچی می گفت: بیشترسربزنین، می گفتیم: کارداریم. می گفت: دلم واسه بچه هاتون تنگ شده، می گفتیم: اونا هم درس دارن. آره ! در حق اون ظلم کرده بودیم.
اما الان حدود یک ماهه که بچه های خوبی واسه بابامون شدیم. اون رو از خونه سالمندان آوردیم بیرون. دیگه هر هفته بهش سر می زنیم. بچه هامون رو هم با خودمون می بریم.
حالا هم میخوایم واسش یه مراسم چهلم عالی و با کلاس بگیریم...
::آخرین گردش
همین موقع روز بود، قبل از طلوع آفتاب، دسته جمعی می رفتند بیرون چه هوای دلپذیری بود، دیدار یار بود و بوی نم علف ها، عطرگل ها، جیک جیک گنجشک ها، حتی صدای پای طلوع خورشید را هم می شد احساس کرد. زندگی چقدر با شکوه بود.
یک روز با تمام شوقی که به زندگی داشت بیرونش آوردند، ولی مسیر، مسیر همیشگی نبود، بیشتر شبیه بیابان بود و دیوار و دیوار. حتی یک بار سرش را بلند نکرد تا ببیند آخر دیوارها به کجا ختم می شود. مرد کشان کشان او را می برد و او با چشم های درشت و معصومش خیره به مرد نگاه می کرد و از خودش می پرسید: پس کی میرسیم؟ در فکر جای تازه ای برای گردش بود . به چیزی لب نمیزد. اشتهایش کور شده بود. چون اینبار نی لبک مرد همراهش نبود.
حتی برق فلز در چشم هایش تیره اش هم نتوانست باور این حقیقت را در او زنده کند که باید برای سلاخی آماده شود...
::قفس
پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود، به ماهی نگاه کرد و گفت: "سقف قفست شکسته، چرا پرواز نمی کنی؟"
::ضرب المثل برای آقایان
مردن برای زنی که عاشقش هستی، از زندگی با اون آسونتره.
::زندگی
نسان گفت: "خدایا!! به من همه چیز بده تا از زندگی لذت ببرم."
خدا گفت: "من به تو زندگی دادم، تا از همه چیز لذت ببری..."
::احساس غرور
همیشه گرفته بود. خیلی وقت بود کسی به او توجه نمی کرد. هر کسی در فکر کارهای خودش بود. انگار اصلاً او وجود نداشت.
بالاخره یک روز ابرهای سیاه آسمان شهر را پوشاندند. هوا سرد شد، سرد سرد! و برف شروع به باریدن کرد. برف همه جا را فرا گرفت. حالا دیگر قامت سپیدپوش کوه از دور هم خودنمایی می کرد. مردمان شهرنشین از دیدن این منظره خوشحال بودند.
احساس غرور می کرد و خود را خوشبخت ترین کوه دنیا می دانست.
:: پدر بزرگ
همه کنار هم صف کشیده بودیم. هر کسی از پیاده رو عبور می کرد با کنجکاوی به صورت ما خیره می شد.
سرگرم نگاه های عابرین بودم که یک دفعه دست گرمی رو روی پهلوم احساس کردم. آقا و خانم جوانی مرا انتخاب کرده بودند. به همراه 4 تا شاخه رز صورتی دیگه و 3 تا مریم خوشبو یه دسته گل کوچیک شدیم. ربان خوش رنگی هم دور کمر ما بستند.
اونها ما را همراه خودشون تا جلوی در یک خانه ی کوچک بردند. من و دوستام داخل یک گلدون روی تاقچه آروم نشستیم و با اشتیاق مشغول شنیدن حرف های پدر بزرگ شدیم.
:: شوق مادر
از صبح تا شب فقط کار مادرش این بود که بره خونه این و اون تا ظرف و لباس بشوره و زمین رو جارو کنه!
از صبح تا شب فقط کارش این بود که درس بخونه تا به یه جایی برسه که مادرش دیگه خونه دیگران کار نکنه!
وقتی اسمش رو توی روزنامه دید داشت از شدت خوشحالی بال در میاورد، رتبش ۲ رقمی بود!! به آرزوش رسیده بود. تمام پس اندازش رو جمع کرد و رفت باهاش که کیک کوچیک خرید تا شب که مادرش میاد خونه جشن بگیرن!!
ساعت ۱۰ شب بود که صدای در اومد با خوشحالی پرید طرف در و.....
- متاسفم ! مادر شما دراثر تصادف ....
::مردی که عاشق شده بود
وزي مردی که عاشق شده بود، در خيابان قدم ميزد. مرد به چهار راهی رسید و ایستاد... از آن جا که عشق او را حساس و با احتیاط ساخته بود، نگاهي عميق به چپ و راست خیابان انداخت، و بعد دوباره سمت چپش را با دقت نگاه کرد، خیابان خلوت و خالی بود.
مرد آهسته وسط خيابان رفت. ناگاه اتوبوسی که از رو به رو می آمد مرد را زير گرفت!
| |||
|
|
موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سر و صدا براي چيست .
مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول باز كردن بسته بود.
موش لب هايش را ليسيد و با خود گفت: كاش يك غذاي حسابي باشد ...
اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود.
موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي رسيد، مي گفت:« توي مزرعه يك تله موش آورده اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . . »!
مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت: « آقاي موش ، برايت متأسفم . از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي ، به هر حال من كاري به تله موش ندارم ، تله موش هم ربطي به من ندارد.»
ميش وقتي خبر تله موش را شنيد، صداي بلند سرداد و گفت: «آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.»
موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر ، سري تكان داد و گفت: « من كه تا حالا نديده ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.!» او اين را گفت و زير لب خنده اي كرد و دوباره مشغول چريدن شد.
سرانجام ، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟
در نيمه هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد... زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود، ببيند.
او در تاریكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت :« براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست ...»
مرد مزرعه دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد.
اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.
روزها مي گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي شد. تا اين كه يك روز صبح، در حالي كه از درد به خود مي پيچيد، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند.
حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي گرديد و به حيوانان زبان بسته اي فكر مي كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!
نتيجه : اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد، كمي بيشتر فكر كن؛ شايد خيلي هم بي ربط نباشد ...!!!
من یک سنت پیدا کردم
پسر کوچكي، در هنگام راه رفتن در خيابان، سكه اي يك سنتي پيدا کرد. او از پيدا کردن اين پول، آن هم بدون هيچ زحمتي، خيلي ذوق زده شد. اين تجربه باعث شد که او بقيه روزها هم با چشم هاي باز سرش را پايين بگيرد (به دنبال گنج!).
او در مدت زندگيش، 296 سكه 1 سنتي، 48 سكه 5 سنتي، 19 سكه 10 سنتي، 2 سكه نيم دلاري و يك اسكناس مچاله شده 1 دلاري پيدا کرد . يعني در مجموع 13 دلار و 26 سنت. در برابر به دست آوردن اين 13 دلار و 26 سنت، او زيبايي دل انگيز 31369 طلوع خورشيد، درخشش 157 رنگين کمان و منظره درختان افرا در سرماي پاييز را از دست داد.
او هيچ گاه حرکت ابرهاي سفيد را بر فراز آسمانها در حالي که از شكلي به شكل ديگر در مي آمدند، نديد. پرندگان در حال پرواز، درخشش خورشيد و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئي از خاطرات او نشد.
اصل قضیه رو فراموش نکن
خانمي طوطي اي خريد، اما روز بعد آن را به مغازه برگرداند. او به صاحب مغازه گفت: "اين پرنده صحبت نمي کند". صاحب مغازه پرسيد: "آيا در قفس طوطی آينه اي هست؟طوطيها عاشق آينه هستند، آنها تصويرشان را در آينه مي بينند و شروع به صحبت مي کنند. آن خانم يك آينه خريد و رفت. روز بعد باز آن خانم برگشت و گفت: "طوطي هنوز صحبت نمي کند". صاحب مغازه پرسيد: "نردبان چه؟ آيا در قفسش نردباني هست؟ طوطيها عاشق نردبان هستند". آن خانم يك نردبان خريد و رفت.
اما روز بعد باز هم آن خانم آمد. صاحب مغازه گفت: "آيا طوطي شما در قفسش تاب دارد؟ نه؟! خوب مشكل همين است. به محض اينكه شروع به تاب خوردن کند، حرف زدنش تحسين همه را بر مي انگيزد". آن خانم با بي ميلي يك تاب خريد و رفت. وقتي آن خانم روز بعد وارد مغازه شد، چهره اش کاملاً تغيير کرده بود. او گفت: "طوطي مرد".
صاحب مغازه شوکه شد و گفت: "واقعا متاسفم، آيا او يك کلمه هم حرف نزد؟" آن خانم پاسخ داد: "چرا! درست قبل از مردنش با صدايي ضعيف از من پرسيد که آيا در آن مغازه، غذايي براي طوطي ها نمي فروختند؟"
میان خواب و بیداری
در شهري مادر و دختري بودند که عادت داشتند در خواب راه بروند! در يكي از شبهاي تابستان آرام و زيبا، مادر و دختر طبق عادت هميشگي شان در خواب راه رفتند و در باغ مه گرفته شان به هم رسيدند.
مادر به دخترش گفت: "هلاك شود آن دشمن بدخوي من! تو جواني مرا تباه کردي تا زندگي خود را بر ويرانه هاي زندگاني ام آباد کني. اي کاش مي توانستم تو را به قتل برسانم!". دختر پاسخش داد و گفت: "اي زن نفرين شده و پست و خودخواه! اي کسي که سد راه آزادي من شده اي! اي کسي که دوست مي دارد زندگي ام را انعكاس زندگي فرسوده ي خود کند! آيا شايسته ي هلاك نيستي؟".
در همين اثنا بود که خروس بانگ زد و هر دو در حالي که در باغ راه مي رفتند از خواب بيدار شدند. لذا مادر با مهرباني گفت: "اين تو هستي اي کبوتر من!". دخترش با صداي شيرين پاسخ داد و گفت: "آري! من هستم اي مادر مهربانم!"
هرکسی یه جوری فکر میکنه
در شهري روزي سگی از کنار گربه ها گذشت. اما چون به آنها نزديك شد دريافت که به او هيچ توجهي نمي کنند، لذا از کارشان شگفت زده شد و ايستاد. در اين اثنا گربه اي تنومند که آثار هيبت و بزرگي بر چهره اش بود به دوستانش نگاه کرد وگفت: گربه ها! همواره دعا کنيد، زيرا اگر دعاي خود را با شدت بسيار تكرار نمائيد، درخواستتان استجابت مي شود و از آسمان موش مي بارد!
سگ با شنيدن اين پند در دل خود خنديد و در حالي که از آنان روي گردان مي شد با خود چنين گفت: در درك آنچه در کتابها هست، کودن تر از اين گربه ها نيست. مگر درکتابها نخوانده اند که آنچه با راز و نياز و دعا از آسمان فرود مي آيد، استخوان است و نه موش؟!
سایه ی روباه
در جنگلی هنگام طلوع خورشيد، روباهي از لانه اش بيرون آمد و با حالتي سرآسيمه به سايه اش نگاه کرد و گفت: امروز شتري خواهم خورد! سپس به راه خود ادامه داد و تا ظهر به دنبال شتر گشت. آنگاه دوباره به سايه اش نگريست و گفت: آري! يك موش براي من کافي است!
دو قفس
در باغ پدرم دو قفس بود. در درون يكي از آنها شيري بود که غلامان آن را از بيابانهاي نينوا آورده بودند و در درون ديگري پرنده اي که هرگز از نغمه سرايي خسته نمي شد. پرنده هر روز در هنگام سحر شير را صدا مي زد و به او مي گفت: "صبح بخير برادر زنداني
چشم
روزي چشم به ديگر يارانش گفت: کوهي پوشيده از ابر در پشت اين دره ها مي بينم. به راستي که چه کوه زيبايي است.
گوش گفت: کجاست آن کوهي که تو مي بيني؟ من صداي او را نمي شنوم.
دست گفت: من بيهوده مي کوشم تا او را لمس کنم اما هيچ کوهي را نمي يابم.
بيني گفت: من وجود او را درك نمي کنم زيرا قادر نيستم او را ببويم. پس وجود آن غيرممكن است!
آنگاه چشم به سوي ديگري برتافت و با خود خنديد، درحالي که حواس ديگر دربارۀ چنين خيالبافي هايي گفتگو مي کردند و به اين نتيجه رسيدند که چشم از راه بدر شده است!